تبلیغات
عاشورای حسینی

عاشورای حسینی
كل یوم عاشورا كل عرض عاشورا
چون لشكر از كار جناب امام حسین علیه السّلام پرداختند آهنگ خِیام مقدسه و سَرادق اهل بیت عصمت نمودند و در رفتن از هم سبقت مى كردند، چون به خِیام محترم رسیدند مشغول به تاراج و یغما شدند و آنچه اسباب و اثقال بود غارت كردند و جامه ها را به منازعت و مغالبت ربودند و از وَرِس و حُلّى و حُلَل چیزى به جاى نگذاشتند و اسب و شتر و مواشى آنچه دیدار شد ببردند، و تفصیل این واقعه شایسته ذكر نباشد.
به هر حال ؛ زنها گریه و ندبه آغاز كردند و احدى از آن سنگدلان دلش به حال آن شكسته دلان نسوخت جز زنى از قبیله بكربن وائل كه با شوهر خود در لشكر عمر سعد بود چون دید كه آن بى دینان متعرض دختران پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم شده اند و لباس آنها را غارت و تاراج مى كنند دلش به حال آن بینوایان سوخت شمشیرى برداشت رو به خیمه كرد و گفت :
یا آلَ بَكْربْن وائِل اَتُسْلَبُ بَناتُ رَسُولِ اللّه صلى اللّه علیه و آله و سلّم ؟!
اى آل بكربن وائِل ! آیا این مردانگى و غیرت است كه شما تماشا كنید و ببینید كه دختران پیغمبر را چنین غارتگرى كنند و شما اعانت ایشان نكنید؟ پس به حمایت اهل بیت رو به لشكر كرد و گفت :
لا حُكْمَ اِلا للّهِ یا لَثاراتِ رَسُولِ اللّهِ.
شوهرش كه چنین دید دست او را گرفت و به جاى خودش برگردانید. راوى گفت : پس بیرون نمودند زنها را از خیمه پس آتش زدند خیمه ها را.
فَخَرَجْنَ حَواسِرَ مُسْلَباتٍ حافِیاتٍ باكِیاتٍ یَمْشینَ سَبایا فى اَسْرِ الذِّلَّةِ
حُمَیْد بن مُسلم گفته كه ما به اتفاق شمر بن ذى الجوشن در خِیام عبور مى كردیم تا به على بن الحسین علیهماالسّلام رسیدیم . دیدیم كه در شدّت مرض و بستر غم و بیمارى و ناتوانى خفته است و با شمر جماعتى از رجّاله بودند گفتند: آیا این بیمار را بكشیم ؟ من گفتم : سبحان اللّه ! چگونه بى رحم مردمید شماها، آیا این كودكِ ناتوان را هم مى خواهید بكشید؟ همین مرض كه دارد شما را كافى است و او را خواهد كشت ؛ و شرّ ایشان را  از آن حضرت برگردانیدم . پس آن بى رحمان پوستى را كه در زیر بدن آن حضرت بود بكشیدند و ببردند و آن جناب را بر روى در افكندند.
این هنگام عمر سعد در رسید، زنان اهل بیت نزد او جمع شدند و بر روى او صیحه زدند و سخت بگریستند كه آن شقى بر حال آنها رقّت كرد و به اصحاب خود فرمان دا كه دیگر كسى به خیمه زنان داخل نشود و آن جوان بیمار را متعرّض نگردد. زنها كه حال رقّتى از او مشاهده كردند از آن خبیث استدعا نمودند كه حكم كن آنچه از ما برده اند به ما ردّ كنند تا ما خود را مستور كنیم . ابن سعد لشكر را گفت كه هر كس آنچه ربوده به ایشان ردّ نماید، سوگند به خدا كه هیچ كس امتثال امر او نكرد و چیزى ردّ نكردند. پس اِبْن سعد جماعتى را امر كرد كه موكّل بر حفظ خِیام باشند كه كسى از زنها بیرون نشود و لشكر هم متعرض حال آنها نگردند، پس ‍ روى به خیمه خود آورد و لشكر را ندا در داد كه مَنْ یَنْتَدِبُ لِلْحُسَیْنِ؟ كیست كه ساختگى كند و اسب بر بدن حسین براند؟
ده تن حرام زاده ساختگى مهیّا این كار شدند و بر اسبهاى خود برنشستند و بر آن بدنشریف بتاختند و استخوانهاى سینه و پشت و پهلوى مباركش را در هم شكستند و این جماعت چون به كوفه آمدند در برابر ابن زیاد ملعون ایستادند، اُسَیْد بن مالك كه یكى از آنحرام زاده ها بود خواست اظهار خدمت خود كند تا جایزه بسیار بگیرد
انتقال سر مبارك حضرت به كوفه
 عمر بن سعد چون از كار شهادت امام حسین علیه السّلام پرداخت نخستین سر مبارك آن حضرت را به خَوْلى (به فتح خاء و سكون واو و آخره یاء) بن یزید و حُمَیْد بن مُسلم سپرد و در همان روز عاشورا ایشان را به نزد عبیداللّه بن زیاد روانه كرد. خولى آن سر مطهّر را برداشت و به تعجیل تمام شب خود را به كوفه رسانید، و چون شب بود و ملاقات ابن زیاد ممكن نمى گشت لاجرم به خانه رفت .
طبرى و شیخ ابن نما روایت كرده اند از (نَوار) زوجه خولى كه گفت : آن ملعون سر آن حضرت را در خانه آورد و در زیر اجّانه جاى بداد و روى به رختخواب نهاد
چون عمر سعد سر امام حسین علیه السّلام را به خولى سپرد امر كرد تا دیگر سرها را كه هفتاد و دو تن به شمار مى رفت از خاك و خون تنظیف كردند و به همراهى شمر بن ذى الجوشن و قیس بن اشعث و عمرو بن الحجّاج براى ابن زیاد فرستاد و به قولى سرها را در میان قبایل كِنْدَه و هَوازِن و بنى تَمیم و بنى اسد و مردم مَذْحِج و سایر قبایل پخش ‍ كرد تا به نزد ابن زیاد برند و به سوى او تقرّب جویند.
انتقال اسراء به كوفه
 آن ملعون ( عمر سعد ) بقیه آن روز را ببود و شب را نیز بغنود و روز یازدهم را تا وقت زوال در كربلا اقامت كرد و بر كشتگان سپاه خویش نماز گزاشت و همگى را به خاك سپرد و چون روز از نیمه بگذشت عمر بن سعد امر كرد كه دختران پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم را مُكَشَّفات الْوُجُوه بى مقنعه و خِمار بر شتران بى وطا سوار كردند و سیّد سجّاد علیه السّلام را (غُل جامعه )  بر گردن نهادند. ایشان را چون اسیران ترك و روم روان داشتند چون ایشان را به قتلگاه عبور دادند زنها را كه نظر بر جسد مبارك امام حسین علیه السّلام و كشتگان افتاد و لطمه بر صُورت زدند و صدا را به صیحه و ندبه برداشتند.
دفن اجساد طاهرین
چون عمر سعد از كربلا به سوى كوفه روان گشت جماعتى از بنى اسد كه در اراضى غاضریّه مسكن داشتند، چون دانستند كه لشكر ابن سعد از كربلا بیرون شدند به مقتل آن حضرت و اصحاب او آمدند و بر اجساد شهداء نماز گزاشتند و ایشان را دفن كردند به این طریق كه امام حسین علیه السّلام را در همین موضعى كه اكنون معروف است دفن نمودند و على بن الحسین علیه السّلام را در پایین پاى پدر به خاك سپردند، و از براى سایر شهداء و اصحابى كه در اطراف آن حضرت شهید شده بودند حُفره اى در پایین پا كندند و ایشان را در آن حفره دفن نمودند،و حضرت عبّاس علیه السّلام را در راه غاضریّه در همین موضع كه مرقد مطهّر او است دفن كردند.
و ابن شهر آشوب گفته كه از براى بیشتر شهداء قبور ساخته و پرداخته بود و مرغان سفیدى در آنجا طواف مى دادند
و نیز شیخ مفید در موضعى از كتاب (ارشاد) اسامى شهداء اهل بیت را شمار كرده پس از آن فرموده كه تمام اینها در مشهد امام حسین علیه السّلام پایین پاى او مدفونند مگر جناب عبّاس بن على علیهماالسّلام كه در مُسَناة راه غاضریّه در مقتل خود مدفون است و قبرش ظاهر است ، ولكن قبور این شهداء كه نام بردیم اثرش معلوم نیست بلكه زائر اشاره مى كند به سوى زمینى كه پایین پاى حضرت حسین علیه السّلام است و سلام بر آنها مى كند و على بن الحسین علیه السّلام نیز با ایشان است
و گفته شده كه آن حضرت از سایر شهداء به پدر خود نزدیكتر است .
و امّا اصحاب حسین علیه السّلام كه با آن حضرت شهید شدند در حول آن حضرت دفن شدند، و ما نتوانیم قبرهاى ایشان را به طور تحقیق و تفصیل تعیین كنیم كه هر یك در كجا دفن اند، الا این مطلب را شكّ نداریم كه حایر بر دور ایشان است و به همه احاطه كرده است . رَضِىَ اللّه عَنْهُمْ وَاَرْضاهُمْ وَاَسْكَنَهُمْ جَنّاتِ النَّعیمِ.
مؤ لف گوید: مى توان گفت كه فرمایش شیخ مفید رحمه اللّه در باب مدفن شهداء نظر به اغلب باشد پس منافات ندارد كه حبیب بن مظاهر و حُرّ بن یزید، قبرى علیحده و مدفنى جداگانه داشته باشند.
صاحب كتاب ( كامل بهائى ) نقل كرده كه عمر بن سعد روز شهادت را در كربلا بود تا روز دیگر به وقت زوال و جمعى پیران و معتمدان را بر امام زین العابدین و دختران امیرالمؤ منین علیهماالسّلام و دیگر زنان موكّل كرد و جمله بیست زن بودند. و امام زین العابدین علیه السّلام آن روز بیست و دو ساله بود و امام محمّدباقر علیه السّلام چهار ساله و هر دو در كربلا حضور داشتند و حقّ تعالى ایشان را حراست فرمود.
چون عمر سعد از كربلا رحلت كرد قومى از بنى اسد كوچ كرده مى رفتند چون به كربلا رسیدند و آن حالت را دیدند امام حسین علیه السّلام را تنها دفن كردند و على بن الحسین علیه السّلام را پایین پا او نهادند و حضرت عبّاس علیه السّلام را بر كنار فرات جائى كه شهید شده بود دفن كردند و باقى را قبر بزرگ كندند ودفن كردند و حرّ بن یزید را اقرباء او در جائى كه به شهادت رسیده بود دفن نمودند. و قبرهاى شهداء معیّن نیست كه از آن هر یك كدام است اِلاّ اینكه لا شكّ، حائر محیط است بر جمله . انتهى
این كلام ظاهر بلكه صریح است كه در عصر شیخ شهید، قبر حُرّ بن یزید در آنجا معروف و نزد آن شیخ جلیل به صفت اعتبار موصوف بوده و همین قدر در این مقام ما را كافى است .
موافق احادیث صحیحه كه علماى امامیّه به دست دارند بلكه موافق اصول مذهب ، امام را جز امام نتواند متصدّى غسل و دفن و كفن شود، پس اگر چه به حسب ظاهر طایفه بنى اسد حضرت سیّد الشهداء علیه السّلام را دفن كردند امّا در واقع حضرت امام زین العابدین علیه السّلام آمد و آن حضرت را دفن كرد؛ چنانچه حضرت امام رضا علیه السّلام در احتجاج با واقفیّه تصریح نموده بلكه از حدیث شریف (بصائر الدرجات ) مروى از حضرت جواد علیه السّلام مستفاد مى شود كه پیغمبر اكرم 6 در هنگام دفن آن حضرت حاضر بوده و همچنین امیر المؤ منین و امام حسن و حضرت سید العابدین علیهماالسّلام با جبرئیل و روح و فرشتگان كه در شب قدر بر زمین فرود مى آیند
در (تذكره سبط) است كه زُهیر با حسین علیه السّلام كشته شد، زوجه اش به غلام زُهیر گفت : برو و آقایت را كفن كن ! آن غلام رفت به كربلا پس دید حسین علیه السّلام را برهنه ، با خود گفت : كفن آقاى خود را و برهنه بگذارم حسین علیه السّلام را! نه به خدا قسم ، پس آن كفن را براى حضرت قرار داد و مولاى خود زهیر را در كفن دیگر كفن كرد.....
در بیان ورود اهل بیت علیهماالسّلام به دارالا ماره
عبیداللّه زیاد چون از ورود اهل بیت به كوفه آگه شد، مردم كوفه را از خاصّ و عام اذن عامّ داد لاجرم مجلس او از حاضر و بادى انجمن آكنده شد، آنگاه امر كرد تا سر حضرت سیّد الشهداء علیه السّلام را حاضر مجلس كنند، پس آن سر مقدّس را به نزد او گذاشتند، از دیدن آن سر مقدّس سخت شاد شد و تبسّم نمود، و او را قضیبى در دست بود كه بعضى آن را چوبى گفته اند و جمعى تیغى رقیق دانسته اند، سر آن قضیب  را به دندان ثنایاى جناب امام حسین علیه السّلام مى زد و مى گفت : حسین را دندانهاى نیكو بوده . زید بن ارقم كه از اصحاب رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم بوده در این وقت پیرمردى گشته در مجلس آن مَیْشوم حاضر بود، چون این بدید گفت : اى پسر زیاد! قضیب خود را از این لبهاى مبارك بردار، سوگند به خداوندى كه جز او خداوندى نیست كه من مكرّر دیدم رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم را بر این لبها كه موضع قضیب خود كرده اى بوسه مى زد، این بگفت و سخت بگریست . ابن زیاد گفت : خدا چشمهاى ترا بگریاند اى دشمن خدا، آیا گریه مى كنى كه خدا به ما فتح و نصرت داده است ؟ اگر نه این بود كه پیر فرتوت (سالخورده و خرف شده ) گشته اى وعقل تو زایل شده مى فرمودم تا سرت را از تن دور كنند. زید كه چنین دید از جا برخاست و به سوى منزل خویش شتافت آنگاه عیالات جناب امام حسین علیه السّلام را چو اسیران روم در مجلس آن مَیْشوم وارد كردند.
راوى گفت : كه داخل آن مجلس شد جناب زینب علیهاالسّلام خواهر امام حسین علیه السّلام متنكره و پوشیده بود پست ترین جامه هاى خود را و به كنارى از قصر الا ماره رفت و آنجا بنشست و كنیزكان در اطرافش در آمدند و او را احاطه كردند.
ابن زیاد گفت : این زن كه بود كه خود را كنارى كشید؟ كسى جوابش نداد، دیگر باره پرسید پاسخ نشنید، تا مرتبه سوّم یكى از كنیزان گفت : این زینب دختر فاطمه دختر رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم است ! ابن زیاد چون این بشنید رو به سوى او كرد و گفت : حمد خداى را كه رسوا كرد شما را و كشت شما را و ظاهر گردانید دروغ شما را. جناب زینب علیهاالسّلام فرمود: حمد خدا را كه ما را گرامى داشت به محمّد صلى اللّه علیه و آله و سلّم پیغمبر خود و پاك و پاكیزه داشت ما را از هر رجسى و آلایشى همانا رسوا مى شود فاسق و دروغ مى گوید فاجر و ما بحمد اللّه از آنان نیستیم و آنها دیگرانند.
ابن زیاد گفت : چگونه دیدى كار خدا را با برادر و اهل بیت تو؟ جناب زینب علیهاالسّلام فرمود: ندیدم از خدا جز نیكى و جمیل را؛ چه آل رسول جماعتى بودند كه خداوند از براى قربت محلّ و رفعت مقام حكم شهادت بر ایشان نگاشته بود لاجرم به آنچه خدا از براى ایشان اختیار كرده بود اقدام كردند و به جانب مضجع خویش شتاب كردند ولكن زود باشد كه خداوند ترا و ایشان را در مقام پرسش باز دارد و ایشان با تو احتجاج و مخاصمت كنند، آن وقت ببین غلبه از براى كیست و رستگارى كراست ، مادر تو بر تو بگرید اى پسر مرجانه .
ابن زیاد از شنیدن این كلمات در خشم شد و گویا قصد اذّیت یا قتل آن مكرمه كرد. عَمْرو بن حُرَیْث كه حاضر مجلس بود اندیشه او را به قتل زینب علیهاالسّلام دریافت از در اعتذار بیرون شد كه اى امیر! او زنى است وبر گفته زنان مؤ اخذه نباید كرد، پس ابن زیاد گفت كه خدا شفا داد دل مرا از قتل برادر طاغى تو و متمرّدان اهل بیت تو. جناب زینب علیهاالسّلام رقّت كرد و بگریست و گفت : بزرگ ما را كشتى و اصل و فرع ما را قطع كردى و از ریشه بركندى اگر شفاى تو در این بود پس شفا یافتى ، ابن زیادگفت : این زن سَجّاعه  است یعنى سخن به سجع و قافیه مى گوید. و قسم به جان خودم كه پدرش نیز سَجّاع و شاعر بود. جناب زینب علیهاالسّلام جواب فرمود كه مرا حالت و فرصت سجع نیست .
و به روایت ابن نما فرمود كه من عجب دارم از كسى كه شفاى او به كشتن ائمّه خود حاصل مى شود و حال آنكه مى داند كه در آن جهان از وى انتقام خواهند كشید.
این وقت آن ملعون به جانب سیّد سجاد علیه السّلام نگریست و پرسید: این جوان كیست ؟ گفتند: على فرزند حسین است ، ابن زیاد گفت : مگر على بن الحسین نبود كه خداوند او را كشت ؟! حضرت فرمود كه مرا برادرى بود كه او نیز على بن الحسین نام داشت لشكریان او را كشتند، ابن زیاد گفت : بلكه خدا او را كشت ، حضرت فرمود:(اَللّه یَتَوَفَّى الاَْنْفُسَ حینَ مَوْتِها)  خدا مى میراند نفوس را هنگامى كه مرگ ایشان فرا رسیده . ابن زیاد در غضب شد و گفت : ترا آن جراءت است كه جواب به من دهى و حرف مرا رد كنى ، بیائید او را ببرید و گردن زنید.
جناب زینب علیهاالسّلام كه فرمان قتل آن حضرت را شنید سراسیمه و آشفته به آن جناب چسبید و فرمود: اى پسر زیاد! كافى است ترا این همه خون كه از ما ریختى و دست به گردن حضرت سجاد علیه السّلام در آورد و فرمود: به خدا قسم از وى جدا نشوم اگر مى خواهى او را بكشى مرا نیز با او بكش .
ابن زیاد ساعتى به حضرت زینب و امام زین العابدین علیهماالسّلام نظر كرد و گفت : عجب است از علاقه رحم و پیوند خویشاوندى ، به خدا سوگند كه من چنان یافتم كه زینب از روى واقع مى گوید و دوست دارد كه با او كشته شود، دست از على باز دارید كه او را همان مرضش كافى است .
و به روایت سیّد بن طاوس ، حضرت سجاد علیه السّلام فرمود كه اى عمّه ! خاموش باش تا من او را جواب گویم به ابن زیاد، فرمود: كه مرا به كشتن مى ترسانى مگر نمى دانى كه كشته شدن عادت ما است و شهادت كرامت و بزرگوارى ما است !.
پس ابن زیاد امر كرد:  كه سر مطهّر را در كوچه هاى كوفه بگردانند.
 
وارد كردن اسراء به شام
شیخ كَفْعَمى و شیخ بهایى و دیگران نقل كرده اند كه در روز اوّل ماه صفر سر مقدس حضرت امام حسین علیه السّلام را وارد دمشق كردند، و آن روز بر بنى امیه عید بود و روزى بود كه تجدید شد در آن روز اَحزان اهل ایمان
سیّد ابن طاوس رحمه اللّه روایت كرده كه چون اهل بیت رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم را با سر مُطهّر حضرت سیدالشهداء علیه السّلام از كوفه تا دمشق سیر دادند چون نزدیك دمشق رسیدند جناب امّ كلثوم علیهاالسّلام نزدیك شمر رفت و به او فرمود: مرا با تو حاجتى است . گفت : حاجت تو چیست ؟ فرمود: اینك شهر شام است ، چون خواستى ما را داخل شهر كنى از دروازه اى داخل كن كه مردمان نَظّاره كمتر باشند كه ما را كمتر نظر كنند و امر كن كه سرهاى شهدا را از بین محامل بیرون ببرند پیش دارند تا مردم به تماشاى آنها مشغول شوند و به ما كمتر نگاه كنند؛ چه ما رسوا شدیم از كثرت نظر كردن مردم به ما. شمر كه مایه شرّ و شقاوت بود چون تمنّاى او را دانست بر خلاف مراد او میان بست ، فرمان داد تا سرهاى شهدا را بر نیزه ها كرده و در میان مَحامل و شتران حَرم بازدارند و ایشان را از همان (دروازه ساعات ) كه انجمن رعیت و رُعات بود درآوردند تا مردم نظّاره بیشتر باشند و ایشان را بسیار نظر كنند.
علاّمه مجلسى رحمه اللّه در (جَلاءُ العُیُون ) فرموده كه در بعض از كتب معتبره روایت كرده اند كه سهل بن سعد گفت : من در سفرى وارد دمشق شدم . شهرى دیدم درنهایت معمورى و اشجار و اَنهار بسیار و قصُور رفیعه و منازل بى شمار و دیدم كه بازارها را آئین بسته اند و پرده ها آویخته اند مردم زینت بسیار كرده اند و دفّ و نقاره و انواع سازها مى نوازند. با خود گفتم مگر امروز عید ایشان است ، تا آنكه از جمعى پرسیدم كه مگر در شام عیدى هست كه نزد ما معروف نیست ؟ گفتند: اى شیخ ! مگر تو در این شهر غریبى ؟ گفتم : من سهل بن سعدم و به خدمت حضرت رسالت صلى اللّه علیه و آله و سلّم رسیده ام . گفتند: اى سهل ! ما تعجّب داریم كه چرا خون از آسمان نمى بارد و چرا زمین سرنگون نمى گردد. گفتم : چرا؟ گفتند: این فرح و شادى براى آن است كه سر مبارك حسین بن على علیه السّلام را از عراق براى یزید به هدیه آورده اند. گفتم : سبحان اللّه ! سر امام حسین علیه السّلام را مى آورند و مردم شادى مى كنند! پرسیدم كه از كدام دروازه داخل مى كنند؟! گفتند: از دروازه ساعات . من به سوى آن دروازه شتافتم چون به نزدیك دروازه رسیدم دیدم كه رایت كفر و ضلالت از پى یكدیگر مى آوردند، ناگاه دیدم كه سوارى مى آید و نیزه در دست دارد و سرى بر آن نیزه نصب كرده است كه شبیه ترین مردم است به حضرت رسالت صلى اللّه علیه و آله و سلّم پس زنان و كودكان بسیار دیدم بر شتران برهنه سوار كرده مى آورند، پس من رفتم به نزدیك یكى از ایشان و پرسیدم كه تو كیستى ؟ گفت : من سكینه دختر امام حسین علیه السّلام . گفتم : من از صحابه جدّ شمایم ، اگر خدمتى دارى به من بفرما. جناب سكینه علیهاالسّلام فرمود كه بگو به این بدبختى كه سر پدر بزرگوارم را دارد از میان ما بیرون رود و سر را پیشتر برد كه مردم مشغول شوند به نظاره آن سر منوّر و دیده از ما بردارند و به حرمت رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم این قدر بى حرمتى روا ندارند.
سهل گفت : من رفتم به نزد آن ملعون كه سر آن سرور را داشت ، گفتم : آیا ممكن است كه حاجت مرا بر آورى و چهار صد دینار طلا از من بگیرى ؟ گفت : حاجت تو چیست ؟ گفتم : حاجت من آن است كه این سر را از میان زنان بیرون برى و پیش روى ایشان بروى آن زر را از من گرفت و حاجت مرا روا كرد.
و به روایت ابن شهر آشوب چون خواست كه زر را صرف كند هر یك سنگ سیاه شده بود و بر یك جانبش نوشته بود:
(و لاتَحْسَبَنّ اللّهَ غافِلاً عَمّا یَعْمَلُ الظّالِمُونَ).
و بر جانب دیگر: (وسَیَعْلَمُ الَّذینَ ظَلَموا اَىَّ مُنقَلَبٍ یَنْقَلِبون ).
قطب راوندى از منهال بن عمرو روایت كرده است كه گفت : به خدا سوگند كه در دمشق دیدم سر مبارك جناب امام حسین علیه السّلام را بر سر نیزه كرده بودند و در پیش روى آن جناب كسى سوره كهف مى خواند چون به این آیه رسید:
(اَمْ حَسِبْتَ اَنَّ اَصْحابَ الْكَهْفِ وَالَّرقیمِ كانُوا مِنْ آیاتِنا عَجَبا).
به قدرت خدا سر مقدس سیدالشهداء علیه السّلام به سخن درآمد و به زبان فصیح گویا گفت : امر من از قصّه اصحاب كهف عجیبتر است . و این اشاره است به رجعت آن جناب براى طلب خون خود.
پس آن كافران حرم و اولاد سیّد پیغمبران را در مسجد جامع دمشق كه جاى اسیران بود بازداشتند، و مرد پیرى از اهل شام به نزد ایشان آمد و گفت : الحمدللّه كه خدا شما را كشت و شهر ما را از مردان شما راحت داد و یزید را بر شما مسلّط گردانید. چون سخن خود را تمام كرد جناب امام زین العابدین علیه السّلام فرمود كه اى شیخ ! آیا قرآن خوانده اى ؟ گفت : بلى ، فرمود: كه این آیه را خوانده اى :
(قُلْ لا اَسْئَلُكُم عَلَیْهِ اَجْرا إ لا الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبى )..
گفت : بلى ، آن جناب فرمود: آنها مائیم كه حقّ تعالى مودّت ما را مُزد رسالت گردانیده است ، باز فرمود كه این آیه را خوانده اى ؟ (وَاتَ ذَاالْقُربى حَقَّهُ)..
گفت : بلى ، فرمود كه مائیم آن ها كه حقّ تعالى پیغمبر خود را امر كرده است كه حق ما را به ما عطا كند، آیا این آیه را خوانده اى ؟
(وَاعْلَمُوا اَنَّما غَنِمْتُم مِنْ شَىٍ فَاِنَّ للّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِى الْقُرْبى ).
گفت : بلى ، حضرت فرمود كه مائیم ذوى القربى كه اَقربَ و قُرَباى آن حضرتیم . آیا خوانده اى این آیه را.
(اِنَّما یُریدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیتِ وَ یُطَهِّرَكُمْ تَطْهیرا).
گفت : بلى ، حضرت فرمود كه مائیم اهل بیت رسالت كه حقّ تعالى شهادت به طهارت ما داده است . آن مرد پیر گریان شد و از گفته هاى خود پشیمان گردید و عمامه خود را از سر انداخت و رو به آسمان گردانید و گفت : خداوندا! بیزارى مى جویم به سوى تو از دشمنان آل محمّداز جن و انس ، پس به خدمت حضرت عرض كرد كه اگر توبه كنم آیا توبه من قبول مى شود؟ فرمود: بلى ، آن مرد توبه كرد چون خبر او به یزید پلید رسید او را به قتل رسانید.
از حضرت امام محمّدباقر علیه السّلام مروى است كه چون فرزندان و خواهران و خویشان حضرت سیّد الشهداء علیه السّلام را به نزد یزید پلید بردند بر شتران سوار كرده بودند بى عمارى و محمل ، یكى از اشقیاى اهل شام گفت : ما اسیران نیكوتر از ایشان هرگز ندیده بودیم ، سكینه خاتون علیهاالسّلام فرمود: اى اشقیاء! مائیم سَبایا و اسیران آل محمد صلى اللّه علیه و آله و سلم انتهى .
شیخ جلیل و عالم خبیر حسن بن على طبرى كه معاصر علامه و محقق است در كتاب (كامل بهائى ) كه زیاده از ششصد و شصت سال است كه تصنیف شده در باب ورود اهل بیت امام حسین علیه السّلام به شام گفته كه اهل بیت را از كوفه به شام دِه به دِه سیر مى دادند تا به چهار فرسخى از دمشق رسیدند به هر ده از آنجا تا به شهر نثار بر ایشان مى كردند. و بر هر در شهر سه روز ایشان را باز گرفتند تا به شهر بیارایند و هر حلى و زیورى و زینتى كه در آن بود به آئینها بستند به صفتى كه كسى چنان ندیده بود. قریب پانصد هزار مرد و زن با دفها و امیران ایشان باطبلها و كوسها و بوقها و دُهُلها بیرون آمدند و چند هزار مردان و جوانان و زنان رقص كنان با دف و چنگ و رباب زنان استقبال كردند، جمله اهل ولایت دست و پاى خضاب كرده و سُرمه در چشم كشیده روز چهار شنبه شانزدهم ربیع الاول به شهر رفتند از كثرت خلق ، گویى كه رستخیز بود چون آفتاب بر آمد ملاعین سرها را به شهر در آوردند از كثرت خلق به وقت زوال به در خانه یزید لعین رسیدند.
یزید تخت مرصّع نهاده بود خانه و ایوان آراسته بود و كرسیهاى زرّین و سیمین راست و چپ نهاد حُجّاب بیرون آمدند و اكابر ملاعین را كه با سرها بودند به پیش یزید بردند و احوال بپرسید، ملاعین گفتند: به دولت امیر دمار از خاندان ابوتراب درآوردیم .و حالها باز گفتند و سرهاى اولاد رسول علیهماالسّلام را آنجا بداشتند و در این شصت و شش روز كه ایشان در دست كافران بودند هیچ بشرى بر ایشان سلام كردن نتوانست .
و هم نقل كرده از سهل بن سعد السّاعدى كه من حجّ كرده بودم به عزم زیارت بیت المقدس متوجّه شام شدم چون به دمشق رسیدم شهرى دیدم كه پر فرح و شادى و جمعى را دیدم كه در مسجد پنهان نوحه مى كردند و تعزیت مى داشتند. و پرسیدم : شما چه كسانید؟ گفتند: ما از موالیان اهل بیتیم و امروز سر امام حسین علیه السّلام واهل بیت او را به شهر آورند. سهل گوید كه به صحرا رفتم از كثرت خلق و شیهه اسبان و بوق و طبل و كوسات و دفوف رستخیزى دیدم تا سواد اعظم برسید، دیدم كه سرها مى آورند بر نیزها كرده . اوّل سر جناب عباس علیه السّلام . را آوردند ودر عقب سرها، عورات حسین علیه السّلام مى آمدند. و سر حضرت امام حسین علیه السّلام را دیدم با شكوهى تمام و نور عظیم از او مى تافت با ریش مدوّر كه موى سفید با سیاه آمیخته بود و به وسمه خضاب كرده و سیاهى چشمان شریفش نیك سیاه بود و ابروهایش ‍ پیوسته بود و كشیده بینى بود، و تبسّم كنان به جانب آسمان ، چشم گشوده بود به جانب افق و باد محاسن او را مى جنبانید به جانب چپ و راست ، پنداشتى كه امیر المؤ منین على علیه السّلام است .
عمرو بن منذر همدانى گوید: جناب امّ كلثوم علیهاالسّلام را دیدم چنانكه پندارى فاطمه زهراء علیهاالسّلام است چادر كهنه بر سر گرفته و روى بندى بر روى بسته ، من نزدیك رفتم و امام زین العابدین علیه السّلام و عورات خاندان را سلام كردم مرا فرمودند: اى مؤ من ! اگر بتوانى چیزى بدین شخص ده كه سر حضرت حسین علیه السّلام را دارد تا به پیش برد كه از نظاره گیان ما را زحمت است ، من صد درهم بدادم بدان لعین كه سر داشت كه سر حضرت حسین علیه السّلام را پیشتر دارد و از عورات دور شود بدین منوال مى رفتند تا نزد یزید پلید بنهادند.
 
وارد كردن اهل بیت علیهما سلام به مجلس یزد علیه العنه :
یزید ملعون چون از ورود اهل بیت طاهره علیهماالسّلام به شام آگهى یافت مجلس آراست و به زینت تمام بر تخت خویش نشست و ملاعین اهل شام را حاضر كرد، از آن سوى اهل بیت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم را به سرهاى شهداء علیهماالسّلام در باب دارالا ماره حاضر كردند در طلب رخصت بازایستادند. نخستین ، زَحْر بن قیس - كه ماءمور بردن سر حضرت حسین علیه السّلام بود - رخصت حاصل كرده بر یزید داخل شد، یزید از او پرسید كه واى بر تو خبر چیست ؟
گفت : یا امیر المؤ منین بشارت باد ترا كه خدایت فتح و نصرت داد همانا حسین بن على علیهماالسّلام با هیجده تن از اهل بیت خود و شصت نفر از شیعیان خود بر ما وارد شدند ما بر او عرضه كردیم كه جانب صلح و صلاح را فرو نگذارد و سر به فرمان عبیداللّه بن زیاد فرود آورد و اگر نه مهیّاى قتال شود ایشان طاعت عبیداللّه بن زیاد را قبول نكردند و جانب قتال را اختیار نمودند. پس بامدادان كه آفتاب طلوع كرد با لشكر بر ایشان بیرون شدیم و از هر ناحیه و جانب ایشان را احاطه كردیم و حمله گران افكندیم و با شمشیر تاخته بر ایشان بتاختیم و سرهاى ایشان را موضع آن شمشیرها ساختیم ، آن جماعت را هول و هرب پراكنده ساخت چنانكه به هر پستى و بلندى پناهنده گشتند بدانسان كه كبوتر از باز هراسنده گردد، پس سوگند به خدا یا امیر المؤ منین به اندك زمانى كه ناقه را نحر كنند یا چشم خوابیده به خواب آشنا گردد تمام آن ها را با تیغ درگذرانید و اوّل تا آخر ایشان را مقتول و مذبوح ساختیم . اینك جسدهاى ایشان در آن بیابان برهنه و عریان افتاده با بدنهاى خون آلوده و صورتهاى بر خاك نهاده همى خورشید بر ایشان مى تابد، و باد، خاك و غبار برایشان مى انگیزاند و آن بدنها را عقابها و مرغان هوا همى زیارت كنند در بیابان دور.
چون آن ملعون سخن به پاى آورد یزید لختى سر فرو داشت و سخن نكرد پس سر برآورد و گفت : اگر حسین را نمى كشتید من از كردار شما بهتر خشنود مى شدم و اگر من حاضر بودم حسین را معفوّ مى داشتم و او را عرضه هلاك و دمار نمى گذاشتم .
بعضى گفته اند كه چون زحر واقعه را براى یزید نقل كرد آن بسیار متوحّش شد و گفت : ابن زیاد تخم عداوت مرا در دل تمام مردم كشت و عطائى به زحر نداد و او را از نزد خود بیرون كرد.
و این معجزه بود از حضرت سیدالشهداء علیه السّلام ؛ چه آنكه در اثناء آمدن به كربلا به زُهیْر بن قَین خبر داد كه زَحر بن قیس سر مرا براى یزید خواهد برد به اُمید عطا و عطائى به وى نخواهد كرد، چنانچه محمّدبن جریر طبرى نقل كرده . .

پس مُخَفّر بن ثَعْلَبه كه ماءمور به كوچ دادن اهل بیت علیهماالسّلام بود از درِ دارالا ماره در آمد و ندا در داد و گفت :
هذا مُخَفّر بن ثَعْلَبه اَتى اَمیرَ المُؤ منینَ بِالِلّئامِ الْفَجَرة ؛
یعنى من مُخَفّر بن ثعلبه هستم كه لئام فَجَره را به درگاه امیر المؤ منین یزید آورده ام .
حضرت سیّد سجّاد علیه السّلام فرمود: آنچه مادر مُخَفّر زائیده شریر تر و لئیم تر است . و به روایت شیخ ابن نما این كلمه را یزید جواب مُخَفّر داد. و شاید این اَوْلى باشد؛ چه آنكه حضرت امام زین العابدین علیه السّلام با این كافران كه از راه عناد بودند كمتر سخن مى كرد.
شیخ مفید رحمه اللّه فرموده در بین راه شام با احدى از آن كافران كه همراه سر مقدّس بودند تكلّم نكرد.و گفتن یزید این نوع كلمات را گاهى شاید از بهر آن باشد كه مردم را بفهماند كه من قتل حسین را نفرمودم و راضى به آن نبودم .از معصوم علیه السّلام روایت شده كه چون سر مطهّر حضرت امام حسین علیه السّلام را به مجلس یزید در آوردند مجلس شراب آراست و با ندیمان خود شراب زهرمار مى كرد و با ایشان شطرنج بازى مى كرد و شراب به یاران خود مى داد و مى گفت : بیاشامید كه این شراب مباركى است كه سر دشمن ما نزد ما گذاشته است و دلشاد و خرّم گردیده ام و ناسزا به حضرت امام حسین و پدر و جدّ بزرگوار او علیهماالسّلام مى گفت .
و هر مرتبه كه در قمار بر حریف خود غالب مى شد سه پیاله شراب زهرمار مى كرد و تَهِ جرعه شومش را پهلوى طشتى كه سر مقدّس آن سرور در آن گذاشته بودند مى ریخت .
پس هر كه از شیعیان ما است باید كه از شراب خوردن و بازى كردن شطرنج اجتناب نماید و هر كه در وقت نظر كردن به شراب یا شطرنج صلوات بفرستد بر حضرت امام حسین علیه السّلام و لعنت كند یزید و آل زیاد را، حقتعالى گناهان او را بیامرزد هر چند به عدد ستارگان باشد.
در (كامل بهائى ) از (حاویه ) نقل كرده كه یزید خمر خورد و بر سر حضرت امام حسین علیه السّلام ریخت ، زن یزید آب و گلاب برگرفت و سر منوّر امام علیه السّلام را پاك بشست ، آن شب فاطمه علیهاالسّلام را در خواب دید كه از او عذر مى خواست .
بالجمله ؛ چون سرهاى مبارك را بر یزید وارد كردند، اهل بیت علیهماالسّلام را نیز در آوردند در حالتى كه ایشان را به یك رشته بسته بودند و حضرت على بن الحسین علیه السّلام را در (غُل جامعه ) بود و چون یزید ایشان را به آن هیئت دید گفت ، خدا قبیح و زشت كند پسر مرجانه را اگر بین شما و او قرابت و خویشى بود ملاحظه شما ها را مى نمود و این نحو بد رفتارى با شما نمى نمود و به این هیئت و حال شما را براى من روانه نمى كرد.
و به روایت ابن نما از حضرت سجّاد علیه السّلام دوازده تن ذكور بودند كه در زنجیر و غل بودند، چون نزد یزید ایستادند، حضرت سیّد سجاد علیه السّلام رو كرد به یزید و فرمود: آیا رخصت مى دهى مرا تا سخن گویم ؟ گفت : بگو ولكن هذیان مگو. فرمود: من در موقفى مى باشم كه سزاوار نیست از مانند من كسى كه هذیان سخن گوید، آنگاه فرمود: اى یزید! ترا به خدا سوگند مى دهم چه گمان مى برى با رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم اگر ما را بدین حال ملاحظه فرماید؟ پس جناب فاطمه دختر حضرت سیّد الشهداء علیه السّلام فرمود: اى یزید! دختران رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم را كسى اسیر مى كند! اهل مجلس و اهل خانه یزید از استماع این كلمات گریستند چندان كه صداى گریه و شیون بلند شد، پس یزید حكم كرد كه ریسمانها را بریدند و غلها را برداشتند.
شیخ جلیل على بن ابراهیم القمى از حضرت صادق علیه السّلام روایت كرده كه چون سر مبارك حضرت سیّد الشهداء را با حضرت على بن الحسین و اسراى اهل بیت علیهماالسّلام بر یزید وارد كردند على بن الحسین علیه السّلام را غلّ در گردن بود یزید به او گفت : اى على بن الحسین ! حمد مر خدایى را كه كشت پدرت را!؟ حضرت فرمود كه لعنت خدا بر كسى باد كه كشت پدر مرا. یزید چون این بشنید در غضب شد فرمان قتل آن جناب را داد، حضرت فرمود: هر گاه بكشى مرا پس ‍ دختران رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم را كه برگرداند به سوى منزلگاهشان و حال آنكه محرمى جز من ندارند. یزید گفت : تو بر مى گردانى ایشان را به جایگاه خودشان . پس یزید سوهانى طلبید و شروع كرد به سوهان كردن (غل جامعه ) كه بر گردن آن حضرت بود، پس از آن گفت : اى على بن الحسین ! آیا مى دانى چه اراده كردم بدین كار؟ فرمود: بلى ، خواستى كه دیگرى را بر من منّت و نیكى نباشد، یزید گفت : این بود به خدا قسم آنچه اراده كرده بودم . پس یزید این آیه را خواند:
(ما اَصابَكُمْ مِن مُصیبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ اَیْدیكُمْ وَ یَعْفُو عَنْ كثیرٍ.)
حاصل ترجمه آن است كه : گرفتاریها كه به مردم مى رسد به سبب كارهاى خودشان است و خدا در گذشت كند از بسیارى .
حضرت فرمود: نه چنین است كه تو گمان كرده اى این آیه درباره ما فرود نیامده بلكه آنچه درباره ما نازل شده این است .
(ما اَصابَكُمْ مِنْ مُصیبَةٍ فىِ الاَرْضِ وَ لا فى اَنْفُسِكُمْ اَلا فى كتابٍ مِنْ قَبْلِ اَنْ نَبْرَاَها...)
مضمون آیه آنكه : نرسد مصیبتى به كسى در زمین و نه در جانهاى شما آدمیان مگر آنكه در نوشته آسمانى است پیش از آنكه خلق كنیم او را تا افسوس نخورید بر آنچه از دست شما رفته و شاد نشوید براى آنچه شما را آمده . پس حضرت فرمود: مائیم كسانى كه چنین هستند
بالجمله ؛ یزید فرمان داد تا آن سر مبارك را در طشتى در پیش روى او نهادند و اهل بیت علیهماالسّلام را در پشت سر او نشانیدند تا به سر حسین علیه السّلام نگاه نكنند، سیّد سجّاد علیه السّلام را چون چشم مبارك بر آن سر مقدّس افتاد بعد از آن هرگز از سر گوسفند غذا میل نفرمود، و چون نظر حضرت زینب علیهاالسّلام بر آن سر مقدس افتاد بى طاقت شد و دست برد گریبان خود را چاك كرد و با صداى حزینى كه دلها را مجروح مى كرد نُدبه آغاز نمود و مى گفت : یا حُسَینا و اَىْ حبیب رسول خدا واى فرزند مكه و مِنى ، اى فرزند دلبند فاطمه زهراء و سیده نساء، اى فرزند دختر مصطفى ! اهل مجلس آن لعین همگى به گریه در آمدند و یزید خبیث پلید ساكت بود.
 
در روانه كردن یزید پلید اهل بیت علیهماالسّلام را به مدینه
چون مردم شام بر قتل حضرت سیدالشهداء علیه السّلام و مظلومیّت اهل بیت او و ظلم یزید مطلّع شدند و مصائب اهل بیت پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم را بدانستند آثار كراهت و مصیبت از دیدار ایشان ظاهر گردید.
یزید لعین این معنى را تفرّس كرد پیوسته مى خواست كه ذمّت خود را از قتل حضرت حسین علیه السّلام برى دارد و این كار را به گردن پسر مرجانه گذارد و نیز با اهل بیت بناى رفق و مدارا نهاد و در پى آن بود كه التیام جراحات ایشان را تدبیر كند لاجرم روزى روى با حضرت سجّاد علیه السّلام كرد و گفت : حاجات خود را مكشوف دار كه سه حاجت شما بر آورده مى شود.
حضرت فرمود: حاجت اوّل من آنكه سر سیّد و مولاى من و پدر من حسین علیه السّلام را به من دهى تا اورا زیارت كنم و از او توشه بردارم و وداع بازپسین گویم .
دوّم آنكه حكم كنى تا هر چه از ما به غارت برده اند به ما ردّ كنند.
سوّم آنكه اگر قصد قتل من دارى شخصى امین همراه اهل بیت رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم كنى تا ایشان را به حرم جدّشان برساند.
یزید لعین گفت : امّا دیدار سر پدر هرگز از براى تو میّسر نخواهد شد، و امّا كشتن ترا پس من عفو كردم و از تو گذشتم و زنان را جز تو كسى به مدینه نخواهد برد، و امّا آنچه از شما به غارت ربوده شده من از مال خود به اضعاف قیمت آن عوض مى دهم . حضرت فرمود: ما از مال تو بهره نخواسته ایم مال تو از براى تو باشد، ما اموال خویش را خواسته ایم از بهر آنكه بافته فاطمه دختر محمّد صلى اللّه علیه و آله و سلّم و مقنعه و گلوبند و پیراهن او در میان آنها بوده . یزید امر كرد تا آن اموال منهوبه را به دست آوردند و ردّ كردند، و دویست دینار هم به زیاده از مال خود داد، حضرت آن زر را بگرفت و بر مردم فقراء و مساكین قسمت كرد.
و علاّمه مجلسى و دیگران نقل كرده اند كه یزید اهل بیت رسالت علیهماالسّلام را طلبید و ایشان را میان ماندن در شام با حرمت و كرامت و برگشتن به سوى مدینه با صحّت و سلامت مخیّر گردانید، گفتند اوّل مى خواهیم ما را رخصت دهى كه به ماتم و تعزیه آن امام مظلوم قیام نمائیم ، گفت آنچه خواهید بكنید، خانه اى براى ایشان مقرّر كرد و ایشان جامه هاى سیاه پوشیدند و هر كه در شام بود از قریش و بنى هاشم در ماتم و زارى و تعزیت و سوگوارى با ایشان موافقت كردند و تا هفت روز بر آن جناب ندبه و نوحه و زارى كردند و در روز هشتم ایشان را طلبید نوازش و عذر خواهى نمود و تكلیف ماندن شام كرد، چون قبول نكردند محملهاى مزیّن براى ایشان ترتیب داده و اموال براى خرج ایشان حاضر كرد و گفت اینها عوض آنچه به شما واقع شده . جناب امّ كلثوم علیهاالسّلام فرمود: اى یزید! چه بسیار كم حیائى ، برادران و اهل بیت مرا كشته اى كه جمیع دنیا برابر یك موى ایشان نمى شود و مى گوئى اینها عوض آنچه من كرده ام .
پس نعمان بن بشیر را كه از اصحاب رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم بود طلب كرد و گفت تجهیز سفر كن و اسباب سفر از هر چه لازم است براى این زنها مهیّا كن ، و از اهل شام مردى را كه به امانت و دیانت و صلاح و سداد موسوم باشد با جمعى از لشكر به جهت حفظ و حراست اهل بیت و ملازمت خدمت ایشان برگمار و ایشان را به جانب مدینه حركت ده .(
پس به روایت شیخ مفید رحمه اللّه یزید حضرت سیّد سجّاد علیه السّلام را طلبید در مجلس خلوتى و گفت : خداوند لعنت كند پسر مرجانه را، به خدا قسم ! اگر من در نزد پدرت حاضر بودم آنچه از من طلب مى نمود عطا مى كردم و به هر چه ممكن بود مرگ را از او دفع مى دادم و نمى گذاشتم كه كشته شود لكن قضاى خدا باید جارى شود، اكنون از براى برآوردن حاجت تو حاضرم به هر چه خواهى از مدینه براى من بنویس تا حاجت تورا برآورم ، پس امر كرد كه آن حضرت را جامه دادند و اهل بیت را كِسوة پوشانیدند و با نعمان بن بشیر، رسولى روانه كرد و وصیّت كرد كه شب ایشان را كوچ دهند، در همه جا اهل بیت علیهماالسّلام از پیش روى روان باشند و لشكر در عقب باشند به اندازه اى كه اهل بیت از نظر نیفتند و در منازل از ایشان دور شوند و در اطراف ایشان متفرّق شوند به منزله نگاهبانان و اگر در بین راه یكى از ایشان را وضوئى یا حاجتى باشد براى رفع حاجت پیاده شود همگان باز ایستند تا حاجت خود را بپردازد و بر نشیند و چنان كار كنند كه خدمتكاران و حارسان كنند تا هنگامى كه وارد مدینه شوند، پس آن مرد به وصیّت یزید عمل نمود و اهل بیت عصمت علیهماالسّلام را به آرامى و مدارا كوچ مى داد و از هر جهت مراعات ایشان مى نمود تا به مدینه رسانید.
و قرمانى در ( اخبار الدُّول ) نقل كرده كه نعمان بن بشیر با سى نفر، اهل بیت را حركت دادند به همان طریق كه یزید دستور داده بود تا به مدینه رسیدند. پس فاطمه بنت امیر المؤ منین علیه السّلام به خواهرش جناب زینب علیهاالسّلام گفت كه این مرد به ما احسان كرد آیا میل دارید كه ما در عوض احسان او چیزى به او بدهیم ؟ جناب زینب علیهاالسّلام فرمود كه ما چیزى نداریم به او عطا كنیم جز حُلّى خود، پس بیرون كردند دست برنجن و دوبازو بندى كه با ایشان بود و براى نعمان فرستادند و عذر خواهى از كمى آن نمودند. او ردّ كرد جمیع را و گفت : اگر این كار را من براى دنیا كرده بودم همین ها مرا كافى بود و بدان خشنود بودم ، ولكن واللّه من احسان نكردم به شما مگر براى خدا و قرابت شما با حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم
سیّد بن طاوس رحمه اللّه نقل فرموده : زمانى كه عیالات حضرت سیّد الشهداء علیه السّلام از شام به مدینه مراجعت مى كردند به عراق رسیدند به (دلیل راه ) فرمودند كه ما را از كربلا ببر، پس ایشان را از راه كربلا سیر دادند، چون به سر تربت پاك حضرت سید الشهداء(علیه آلاف التحیه و الثناء) رسیدند جابر بن عبداللّه را با جماعتى از طایفه بنى هاشم و مردانى از آل پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم را یافتند كه به زیارت آن حضرت آمده بودند، پس در یك وقتى به آنجا رسیدند كه یكدیگر را ملاقات نمودند و بناى نوحه و زارى و لطمه و تعزیه دارى را گذاشتند و زنان قبائل عرب كه در آن اطراف بودند جمع شدند و چند روز اقامه ماتم و عزادارى نمودند
مؤ لف گوید: مكشوف باد كه ثِقات محدّثین و مورّخین متّفق اند بلكه خود سیّد جلیل على بن طاوس نیز روایت كرده كه بعد از شهادت حضرت امام حسین علیه السّلام عمر سعد نخست سرهاى شهدا را به نزد ابن زیاد روانه كرد و از پس آن روز دیگر اهل بیت را به جانب كوفه بُرد و ابن زیاد بعد از شناعت و شماتت با اهل بیت علیهماالسّلام ایشان را محبوس ‍ داشت و نامه به یزید بن معاویه فرستاد كه در باب اهل بیت و سرها چه عمل نماید. یزید جواب نوشت كه به جانب شام روان باید داشت . لاجرم ابن زیاد تهیّه سفر ایشان نموده و ایشان را به جانب شام فرستاد
و آنچه از قضایاى عدیده و حكایات متفرّقه سیر ایشان به جانب شام از كتب معتبره نقل شده چنان مى نماید كه ایشان را از راه سلطانى و قُرى و شهرهاى معموره عبور دادند كه قریب چهل منزل مى شود، و اگر قطع نظر كنیم از ذكر منازل ایشان و گوئیم از بریّه و غربى فرات سیر ایشان بوده ، آن هم قریب به بیست روز مى شود. چه مابین كوفه و شام به خط مستقیم یك صد و هفتاد و پنج فرسخ گفته شده و در شام هم قریب به یك ماه توقّف كرده اند چنانكه سیّد در (اقبال ) فرموده روایت شده كه اهل بیت یك ماه در شام اقامت كردند در موضعى كه ایشان را از سرما وگرما نگاه نمى داشت ، پس با ملاحظه این مطالب ، خیلى مستبعد است كه اهل بیت بعد از این همه قضایا از شام برگردند و روز بیستم شهر صفر كه روز اربعین و روز ورود جابر به كربلا بوده به كربلا وارد شوند و خود سیّد اجلّ این مطلب را در (اقبال ) مستبعد شمرده ، بعلاوه آنكه احدى از اجلاء فن حدیث و معتمدین اهل سِیَر و تواریخ در مقاتل و غیره اشاره به این مطلب نكرده اند با آنكه دیگر ذكر آن از جهاتى شایسته بود بلكه از سیاق كلام ایشان انكار آن معلوم مى شود؛ چنانكه از عبارت شیخ مفید در باب حركت اهل بیت علیهماالسّلام به سمت مدینه دریافتى و قریب این عبارت را ابن اثیر و طبرى و قرمانى و دیگران ذكر كرده اند و در هیچ كدام ذكرى از سفر عراق نیست بلكه شیخ مفید و شیخ طوسى و كفعمى گفته اند كه در روز بیستم صفر، حَرم حضرت ابى عبداللّه الحسین علیه السّلام رجوع كردند از شام به مدینه و در همان روز جابر بن عبداللّه به جهت زیارت امام حسین علیه السّلام به كربلا آمد و اوّل كسى است كه امام حسین علیه السّلام را زیارت كرد.
و شیخ ما علاّمه نورى - طاب ثراه - در كتاب (لؤ لؤ و مرجان ) كلام را در ردّ این نقل بسط تمام داده و از نقل سیّد بن طاوس آن را در كتاب خود عذرى بیان نموده ولكن این مقام را گنجایش بسط نیست.
و بعضى احتمال داده اند كه اهل بیت علیهماالسّلام در حین رفتن از كوفه به شام ، به كربلا آمده اند و این احتمال به جهاتى بعید است . وهم احتمال داده شده كه بعد از مراجعت از شام به كربلا آمده اند لكن در غیر روز اربعین بوده ، چه سیّد و شیخ ابن نما كه نقل كرده اند ورود ایشان را به كربلا به روز اربعین مقیّد نساخته اند واین احتمال نیز ضعیف است به سبب آنكه دیگران مانند صاحب (روضة الشهداء) و (حبیب السّیر) و غیره كه نقل كرده اند مقیّد به روز اربعین ساخته اند، و از عبارت سیّد نیز ظاهر است كه با جابر در یك روز و یك وقت وارد شدند؛ چنانكه فرمود: فَوافَوا فی وَقْتٍ واحدٍ و مسلّم است كه ورود جابر به كربلا در روز اربعین بوده و بعلاوه آنچه ذكر شد تفصیل ورود جابر به كربلا در كتاب (مصباح الزائر) سیّد بن طاوس و (بشارة المصطفى ) كه هر دو از كتب معتبره است موجود است و ابدا ذكرى از ورود اهل بیت در آن هنگام نشده با آنكه به حسب مقام باید ذكر شود و شایسته باشد كه ما روایت ورود جابر را كه مشتمل است بر فوائد كثیره در اینجا ذكر نمائیم .
شیخ جلیل القدر عماد الدین ابوالقاسم طبرى آملى كه از اجلاّء فن حدیث و تلمیذ ابوعلى بن شیخ طوسى است در كتاب (بشارة المصطفى ) كه از كتب بسیار نفیسه است ، مُسنَدا روایت كرده است از عطیّه بن سعد بن جناده عوفى كوفى كه از رُوات امامیه است و اهل سنّت در رجال تصریح كرده اند به صدق او در حدیث كه گفت : ما بیرون رفتیم با جابر بن عبداللّه انصارى به جهت زیارت قبر حضرت حسین علیه السّلام پس زمانى كه به كربلا وارد شدیم جابر نزدیك فرات رفت و غسل كرد پس جامه را لنگ خود كرد و جامه دیگر را بر دوش افكند پس گشود بسته اى را كه در آن (سُعد) بود و بپاشید از آن بر بدن خود، پس به جانب قبر روان شد و گامى بر نداشت مگر با ذكر خدا تا نزدیك قبر رسید مرا گفت : كه دست مرا به قبر گذار، من دست وى را بر قبر گذاشتم چون دستش به قبر رسید بى هوش بر روى قبر افتاد، پس آبى بر وى پاشیدم تا به هوش آمد و سه بار گفت یا حسین ! سپس گفت : حَبیبٌ لا یُجیبُ حَبیبَهُ؟ آیا دوست جواب نمى دهد دوست خود را؟ پس گفت : كجا توانى جواب دهى و حال آنكه در گذشته از جاى خود رگهاى گردن تو و آویخته شده بر پشت و شانه تو، و جدائى افتاده ما بین سر و تن تو، پس شهادت مى دهم كه تو مى باشى فرزند خیر النّبیین و پسر سیّدالمؤ منین و فرزندهم سوگند تقوى و سلیل هُدى و خامس اصحاب كساء و پسر سیّد النقباء و فرزند فاطمه علیهاالسّلام سیّده زنها و چگونه چنین نباشى و حال آنكه پرورش داده ترا پنجه سیّدالمرسلین و پروریده شدى در كنار متّقین و شیر خوردى از پستان ایمان و بریده شدى از شیر باسلام و پاكیزه بودى در حیات و ممات ، همانا دلهاى مؤ منین خوش نیست به جهت فراق تو و حال آنكه شكى ندارد در نیكوئى حال تو، پس بر تو باد سلام خدا و خشنودى او، و همانا شهادت مى دهم كه تو گذشتى بر آنچه گذشت بر آن برادر تو یحیى بن زكریا. پس جابر گردانید چشم خود را بر دور قبر و شهدا را سلام كرد بدین طریق :
اَلسَّلامُ عَلَیْكُمْ اَیَّتُهَا الاَْرْواحُ الّتى حَلَّت بِفِناءِ قَبْرَ الْحُسَینِ عَلَیْهِ السَّلامُ وَاَناخَتْ بِرَحْلِهِ اَشْهَدُ اَنَّكُم اَقَمْتُمُ الصَّلوةَ وَ آتَیْتُمُ الزَّكوةَ وَاَمَرتُمْ بِالمَعْرُوفِ وَ نَهَیْتُمْ عَنِ المُنكَرِ وَ جاهَدْتُمُ المُلْحِدینَ وَعَبدْتُمُ اللّهَ حَتّى اَتیكُمُ اْلیَقینُ.
پس گفت : سوگند به آنكه بر انگیخت محمّد صلى اللّه علیه و آله و سلّم را به نبوّت حقّه كه ما شركت كردیم در آنچه شما داخل شدید در آن . عطیه گفت : به جابر گفتم : چگونه ما با ایشان شركت كردیم و حال آنكه فرود نیامدیم ما وادئى را و بالا نرفتیم كوهى را و شمشیر نزدیم و امّا این گروه ، پس جدائى افتاده ما بین سر و بدنشان و اولادشان یتیم و زنانشان بیوه گشته ؟! جابر گفت : اى عطیّه ! شنیدم از حبیب خود رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم كه مى فرمود: هر كه دوست دارد گروهى را، با ایشان محشور شود و هر كه دوست داشته باشد عمل قومى را، شریك شود در عمل ایشان . پس قسم به خداوندى كه محمّد صلى اللّه علیه و آله و سلّم را به راستى برانگیخته كه نیّت من و اصحابم بر آن چیزى است كه گذشته بر او حضرت حسین علیه السّلام و یاورانش .
پس جابر گفت : ببرید مرا به سوى خانه هاى كوفه ، پس چون پاره اى راه رفتیم به من گفت : اى عطیّه آیا وصیّت كنم ترا و گمان ندارم كه برخورم ترا پس از این سفر، و آن وصیّت این است كه دوست دار دوست آل محمّد را مادامى كه ایشان را دوست دارد، و دشمن دار دشمن آل محمّد صلى اللّه علیه و آله و سلّم را تا چندى كه دشمن است با ایشان اگر چه روزه دار و نمازگزار باشند، و مدارا كن با دوست آل محمّد صلى اللّه علیه و آله و سلم اگر چه بلغزد از ایشان پائى از بسیارى گناهان و استوار و ثابت بماند پاى دیگر ایشان از راه دوستى ایشان ، همانا دوست ایشان بازگشت نماید به بهشت و دشمن ایشان باز گردد به دوزخ.
تذییل : از توصیف جابر حضرت امام حسین علیه السّلام را به (خامس ‍ اصحاب كساء) معلوم مى شود كه این لقب از القاب معروفه آن حضرت بوده و حدیث اجتماع خمسه طیبه علیهماالسّلام تحت كساء از احادیث متواتره است كه علماء شیعه و سنّى روایت كرده اند، و در احادیث آیه تطهیر بعد از اجتماع ایشان نازل شده ، و هم در احادیث مباهله نیز به كثرت وارد است ، و شاید سرّ جمع نمودن حضرت رسول اكرم صلى اللّه علیه و آله و سلم انوار طیبه اهل بیت مكرّم را تحت كساء براى رفع شبهه باشد كه كسى نتواند ادّعاى شمول آیه براى غیر مجتمعین تحت كساء نماید اگر چه جمعى از معاندین عامه تعمیم دادند ولى اغراض فاسده آنها از بیانات وارده آنها واضح و هویداست .
و امّا حدیث معروف به حدیث كساء كه در زمان ما شایع است به این كیفیّت در كتب معتبره و معروفه واصول حدیث و مجامع متقنه محدّثین دیده نشده مى توان گفت از خصائص كتاب (منتخب ) است . و امّا آنچه جابر در كلام خود گفته كه تو گذشتى بر طریقه یحیى بن زكریا اشاره است به مشابهت تامّه كه ما بین سیدالشهداء علیه السّلام و یحیى بن زكریا علیه السّلام واقع است ، چنانچه تصریح به آن فرموده حضرت صادق علیه السّلام در خبرى كه فرموده : زیارت كنید حضرت حسین علیه السّلام را و جفا نكنید او را كه او سیّد شهداء و سیّد جوانان اهل بهشت و شبیه یحیى بن زكریا است .
و جُمله اى از اهل حدیث روایت كرده اند از سیّد سجّاد علیه السّلام كه فرمود: بیرون شدیم با پدرم حسین علیه السّلام پس فرود نیامد در منزلى و كوچ نكرد از آنجا مگر آنكه یاد نمود یحیى بن زكریا را. و روزى فرمود كه از پستى این جهان بود كه سر یحیى را هدیه فرستادند براى زن زناكارى از بنى اسرائیل  و بعید نیست كه تكرار ذكر امام حسین علیه السّلام ، یحیى علیه السّلام را اشاره به همین معنى بوده باشد؛ امّا وجه شباهت كه ما بین این دو مظلوم بوده پس بسیار است و ما به ذكر هشت وجه اكتفا مى كنیم :
اوّل - آنكه همنامى براى این هر دو معصوم پیش از تسمیه آنها نبوده ، چنانچه در روایات عدیده وارد است كه نام یحیى و حضرت حسین علیهماالسّلام را كسى پیش از این دو مظلوم نداشته ؛
دوّم - آنكه مدّت حمل هر دو شش ماه بوده ، چنانچه در جمله اى از روایات وارد است ؛
سوّم - آنكه قبل از ولادت هر دو، اخبار و وحى آسمانى به ولادت و شرح مجارى احوال هر دو آمد چنانچه مشروحا در باب ولادت حضرت الشهداء علیه السّلام و درتفسیر آیه : (وَحَمَلَتْهُ اُمُّهُ كُرْهاوَ وَضعَتْهُ كُرها) محدّثین ومفسّرین نقل كرده اند.
چهارم - گریستن آسمان بر هردوكه در روایت فریقین در تفسیر آیه كریمه فَما بَكَتْ عَلَیْهِمُ السَّماءُ وَ الاَْرْضُ  وارد است .
و قطب راوندى روایت كرده بَكَتِ السَّماءُ عَلَیهما اَرْبَعینَ صَباحا الخ .
پنجم - آنكه قاتل هر دو ولد زنا بوده و در این باب چندین روایت وارد شده بلكه از حضرت باقر علیه السّلام مروى است كه انبیاء را نكشد مگر اولاد زنا
ششم - آنكه سر هر دو را در طشت طلا نهادند و براى زنا كاران و زنا زادگان هدیه بردند چنانچه در جمله اى از روایات هست لكن تفاوتى كه هست سر یحیى علیه السّلام را در طشت بریدند كه خون او به زمین نرسد تا سبب غضب الهى نشود لكن كفّار كوفه و اتباع بنى امیّه - لعنهم اللّه
هفتم - تكلّم سر یحیى علیه السّلام چنانچه در (تفسیر قمّى ) است ، و تكلّم سر مطهّر جناب سیدالشهداء علیه السّلام چنانچه در مقام خود گذشت .
هشتم - انتقام الهى براى یحیى و امام حسین علیهماالسّلام به كشته شدن هفتاد هزار تن چنانچه در خبر (مناقب ) است

 
منبع : منتهی الامال - مرحوم حاج شیخ عباس قمی رحمت الله علیه
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نویسندگان
نظر سنجی
نظر خود را در مورد وبلاگ بگویید







صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

كد نوحه

كد مداحی



برای نمایش تصاویر منتخب  كلیك كنید