تبلیغات
عاشورای حسینی

عاشورای حسینی
كل یوم عاشورا كل عرض عاشورا

در وقایع روز تاسوعا و ورود شمر ملعون

فصل دوّم : در وقایع روز تاسوعا و ورود شمر ملعون
چون روز پنجشنبه نهم محّرم الحرام رسید شِمر ملعون با نامه ابن زیاد لعین در امر قتل امام علیه السّلام به كربلا وارد شد و آن نامه را به ابن سعد نمود، چون آن پلید از مضمون نامه آگه گردید خطاب كرد به شمر و گفت :مالك وَ یْلَكَ، خداوند ترا از آبادانیها دور افكند و زشت كند چیزى را كه تو آورده اى ، سوگند به خداى چنان گمان مى كنم كه تو بازداشتى ابن زیاد را از آنچه من بدو نوشتم و فاسد كردى امرى را كه اصلاح آن را امید مى داشتم ، واللّه ! حسین آن كس نیست كه تسلیم شود و دست بیعت به یزید دهد ؛ چه جان پدرش على مرتضى در پهلوهاى او جا دارد؛ شمر گفت : اكنون با امر امیر چه خواهى كرد؟ یا فرمان او بپذیر و با دشمن او طریق مبارزت گیر و اگر نه دست از عمل بازدار و امر لشكر را با من گذار، عمر سعد گفت : لا وَلا كَرامَةَ لَكَ من این كار را انجام خواهم داد تو همچنان سرهنگ پیادگان باش و من امیر لشكرم ، این بگفت و در تهیه قتال با جناب سیّد الشهّداء علیه السّلام شد.
شمر چون دید كه ابن سعد مهیّاى قتال است به نزدیك لشكر امام علیه السّلام آمد و بانگ زد كه كجایند فرزندان خواهر من عبداللّه و جعفر و عثمان و عبّاس ؛ چه آنكه مادر این چهار برادر امّ البنین از قبیله بنى كلاب بود كه شمر ملعون نیز از این قبیله بوده . جناب امام حسین علیه السّلام بانگ او را شنید برادران خود را امر فرمود كه جواب اورا دهید اگر چه فاسق است لكن باشما قرابت وخویشى دارد، پس آن سعادتمندان با آن شقّى گفتند: چه بود كارت ؟ گفت : اى فرزندان خواهر من ! شماها در امانید با برادر خود حسین رزم ندهید از دَوْر برادر خود كناره گیرید وسر در طاعت امیر المؤ منین یزید در آورید.
جناب عبّاس بن على علیه السّلام بانگ براو زد كه بریده باد دستهاى تو و لعنت باد بر امانى كه تو از براى ما آوردى ، اى دشمن خدا!امرمى كنى مارا كه دست از برادر و مولاى خود حسین بن فاطمه علیهاالسّلام برداریم و سر در طاعت ملعونان وفرزندان ملاعینان در آوریم آیا ما را امان مى دهى واز براى پسر رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم امان نیست ؟ شمر از شنیدن این كلمات خشمناك شد وبه لشكر گاه خویش بازگشت .
پس ابن سعد لشكر خویش را بانگ زد كه یاخیل اللّه اركبى وبالجنّة ابشرى ؛اى لشكرهاى خدا سوار شوید و مستبشر بهشت باشید، پس جنود نا مسعود او سوارگشته ورو به اصحاب حضرت سیّد الشّهداء علیه السّلام آوردند در حالى كه حضرت سیّدالشّهداء علیه السّلام در پیش خیمه شمشیر خود را بر گرفته بود وسر به زانوى اندوه گذاشته وبه خواب رفته بود واین واقعه در عصر روز نهم محرّم الحرام بود.
شیخ كلینى از حضرت صادق علیه السّلام روایت فرموده كه آن جناب فرمود روز تاسوعا روزى بود كه جناب امام حسین علیه السّلام واصحابش را در كربلا محاصره كردند و سپاه اهل شام بر قتال آن حضرت اجتماع كردند، و ابن مرجانه وعمر سعد خوشحال شدند به سبب كثرت سپاه و بسیارى لشكر كه براى آنها جمع شده بودند و حضرت حسین علیه السّلام و اصحاب او را ضعیف شمردند و یقین كردند كه یاورى از براى آن حضرت نخواهد آمد و اهل عراق او را مدد نخواهند كرد، پس فرمود: پدرم فداى آن ضعیف وغریب !
وبالجمله ؛ چون جناب زینب علیهاالسّلام صداى ضجّه و خروش لشكر را شنید نزد برادر دوید و عرض كرد: برادر مگر صداهاى لشكر را نمى شنوید كه نزدیك شده اند؟ پس حضرت سر از زانو برداشت و خواهر را فرمود كه اى خواهر اكنون رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم را در خواب دیدم كه به من فرمود تو به سوى ما خواهى آمد، چون حضرت زینب علیهاالسّلام این خبر وحشت اثر را شنید طپانچه بر صورت زد وصدا را به وا ویلا بلند كرد، حضرت فرمود كه اى خواهر وَیْل و عذاب از براى تو نیست ساكت باش خدا ترا رحمت كند. پس ‍ جناب عبّاس علیه السّلام به خدمت آن حضرت آمد و عرض كرد: برادر! لشكر روى به شما آورده اند. حضرت برخاست و فرمود: اى برادر عباس ، سوار شو جانم فداى تو باد و برو ایشان را ملاقات كن و بپرس ‍ چه شده كه ایشان رو به ما آورده اند. جناب عبّاس علیه السّلام با بیست سوار كه از جمله زُهَیرْ و حبیب بودند به سوى ایشان شتافت و از ایشان پرسید كه غرض شما از این حركت و غوغا چیست ؟ گفتند: از امیر حكم آمده كه بر شما عرض كنیم كه در تحت فرمان او در آئید و اطاعت او را لازم دانید و اگر نه با شما قتال و مبارزت كنیم ، جناب عبّاس علیه السّلام فرمود: پس تعجیل مكنید تا من برگردم و كلام شما را با برادرم عرضه دارم . ایشان توقف نمودند جناب عبّاس علیه السّلام به سرعت تمام به سوى آن امام اَنام شتافت و خبر آن لشكر را بر آن جناب عرضه داشت .
حضرت فرمود: به سوى ایشان برگرد و از ایشان مهلتى بخواه كه امشب را صبر كنند و كارزاز را به فردا اندازند كه امشب قدرى نماز و دعا و استغفار كنم ؛ چه خدا مى داند كه من دوست مى دارم نماز و تلاوت قرآن و كثرت دعا و استغفار را، و از آن سوى اصحاب عبّاس در مقابل آن لشكر توقّف نموده بودند و ایشان را موعظه مى نمودند تا جناب عبّاس علیه السّلام برگشت و از ایشان آن شب را مهلتى طلبید.
سیّد فرموده كه ابن سعد خواست مضایقه كند، عَمرو بن الحجّاج الزبیدى گفت : به خدا قسم ! اگر ایشان از اهل تُرك و دیلم بودند و از ما چنین امرى را خواهش مى نمودند ما اجابت مى كردیم ایشان را، تا چه رسد به اهل بیت پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم .(128)
و در روایت طبرى است كه قیس بن اشعث گفت : اجابت كن خواهش ‍ ایشان را و مهلتشان ده لكن به جان خودم قسم است كه این جماعت فردا صبح با تو مقاتله خواهند كرد و بیعت نخواهند نمود.
عمر سعد گفت : به خدا قسم اگر این را بدانم امر ایشان را به فردا نخواهم افكند پس آن منافقان آن شب را مهلت دادند، و عمر سعد، رسولى در خدمت جناب عبّاس علیه السّلام روان كرد و پیام داد براى آن حضرت كه یك امشب را به شما مهلت دادیم بامدادان اگر سر به فرمان در آورید شما را به نزد پسر زیاد كوچ خواهیم داد، و اگر نه دست از شما برنخواهیم داشت و فیصل امر را بر ذمّت شمشیر خواهیم گذاشت ، این هنگام دو لشكر به آرامگاه خود باز شدند.(129)
ذكر وقایع لیله عاشورا
پس همین كه شب عاشورا نزدیك شد حضرت امام حسین علیه السّلام اصحاب خود راجمع كرد، حضرت امام زین العابدین علیه السّلام فرموده كه من در آن وقت مریض بودم با آن حال نزدیك شدم و گوش ‍ فرا داشتم تا پدرم چه مى فرماید، شنیدم كه با اصحاب خود گفت :
اُثْنی عَلَى اللّهِ اَحْسَنَ الثَّناءِ تا آخر خطبه كه حاصلش به فارسى این است ثنا مى كنم خداوند خود را به نیكوتر ثناها و حمد مى كنم او را بر شدّت و رخاء، اى پروردگار من ! سپاس مى گذارم ترا بر اینكه ما را به تشریف نبوّت تكریم فرمودى ، و قرآن را تعلیم ما نمودى ، و به معضلات دین ما را دانا كردى ، و ما را گوش شنوا و دیده بینا و دل دانا عطا كردى ، پس بگردان ما را از شكر گزاران خود.
پس فرمود: امّا بعد ؛ همانا من اصحابى باوفاتر و بهتر از اصحاب خود نمى دانم و اهل بیتى از اهل بیت خود نیكوتر ندانم ، خداوند شما را جزاى خیر دهد و الحال آگاه باشید كه من گمان دیگر در حقّ این جماعت داشتم و ایشان را در طریق اطاعت و متابعت خود پنداشتم اكنون آن خیال دیگر گونه صورت بست لاجرم بیعت خود را از شما برداشتم و شما را به اختیار خود گذاشتم تا به هر جانب كه خواهید كوچ دهید و اكنون پرده شب شما را فرو گرفته شب را مطیّه رهوار خود قرار دهید و به هر سو كه خواهید بروید؛ چه این جماعت مرا مى جویند چون به من دست یابند به غیر من نپردازند.
چون آن جناب سخن بدین جا رسانید، برادران و فرزندان و برادرزادگان و فرزندان عبداللّه جعفر عرض كردند: براى چه این كار كنیم آیا براى آنكه بعد از تو زندگى كنیم ؟ خداوند هرگز نگذارد كه ما این كار ناشایسته را دیدار كنیم .
و اوّل كسى كه به این كلام ابتدا كرد عبّاس بن على علیهماالسّلام بود پس ‍ از آن سایرین متابعت او كردند و بدین منوال سخن گفتند.
پس آن حضرت رو كرد به فرزندان عقیل و فرمود كه شهادت مسلم بن عقیل شما را كافى است زیاده بر این مصیبت مجوئید من شما را رخصت دادم هر كجا خواهید بروید. عرض كردند: سبحان اللّه ! مردم با ما چه گویند و ما به جواب چه بگوئیم ؟ بگوئیم دست از بزرگ و سیّد و پسر عّم خود برداشتیم و او را در میان دشمن گذاشتیم بى آنكه تیر و نیزه و شمشیرى در نصرت او به كار بریم ، نه به خدا سوگند! ما چنین كار ناشایسته نخواهیم كرد بلكه جان و مال و اهل و عیال خود را در راه تو فدا كنیم و با دشمن تو قتال كنیم تا بر ما همان آید كه بر شما آید، خداوند قبیح كند آن زندگانى را كه بعد از تو خواهیم .
این وقت مسلم بن عَوْسَجَه برخاست و عرض كرد:یا بن رسول اللّه ! آیا ما آن كس ‍ باشیم كه دست از تو بازداریم پس به كدام حجّت درنزد حقّ تعالى اداى حقّ ترا عذر بخواهیم ، لاواللّه ! من از خدمت شما جدا نشوم تا نیزه خود را در سینه هاى دشمنان تو فرو برم و تا دسته شمشیر در دست من باشد اندام اَعدا را مضروب سازم و اگر مرا سلاح جنگ نباشد به سنگ با ایشان محاربه خواهم كرد، سوگند به خداى كه ما دست از یارى تو بر نمى داریم تا خداوند بداند كه ما حرمت پیغمبر را در حقّ تو رعایت نمودیم ، به خدا سوگند كه من در مقام یارى تو به مرتبه اى مى باشم كه اگر بدانم كشته مى شوم آنگاه مرا زنده كنند و بكشند و بسوزانند و خاكستر مرا بر باد دهند و این كردار را هفتاد مرتبه با من به جاى آورند هرگز از تو جدا نخواهم شد تا هنگامى كه مرگ را در خدمت تو ملاقات كنم ، و چگونه این خدمت را به انجام نرسانم و حال آنكه یك شهادت بیش نیست و پس ‍ از آن كرامت جاودانه و سعادت ابدیّه است .
پس زهیر بن قَیْن برخاست و عرضه داشت : به خدا سوگند كه من دوست دارم كه كشته شوم آنگاه زنده گردم پس كشته شوم تا هزار مرتبه مرا بكشند و زنده شوم و در ازاى آن خداى متعال دُور گرداند شهادت را از جان تو و جان این جوانان اهل بیت تو. و هر یك از اصحاب آن جناب بدین منوال شبیه به یكدیگر با آن حضرت سخن مى گفتند و زبان حال هر یك از ایشان این بود:
شعر :
شاها من اَرْ به عرش رسانم سریر فضل
مملوك این جنابم و محتاج این درم
گر بر كنم دل از تو و بردارم از تو مهر
این مِهر بر كه افكند آن دل كجا بَرَم
پس حضرت همگى را دُعاى خیر فرمود.
و علاّمه مجلسى رحمه اللّه نقل كرده كه در آن وقت جاهاى ایشان را در بهشت به ایشان نمود و حور و قصور و نعیم خود را مشاهده كردند و بر یقین ایشان بیفزود و از این جهت احساس اَلم نیزه و شمشیر و تیر نمى كردند و در تقدیم شهادت تعجیل مى نمودند.(130)
و سیّد بن طاوس روایت كرده كه در این وقت محمّد بن بشیر الحضرمى را خبر دادند كه پسرت را در سر حدّ مملكت رى اسیر گرفتند، گفت : عوض جان او و جان خود را از آفریننده جانها مى گیریم و من دوست ندارم كه او را اسیر كنند و من پس از او زنده و باقى بمانم .
چون حضرت كلام او را شنید فرمود: خدا ترا رحمت كند من بیعت خویش را از تو برداشتم برو و فرزند خود را از اسیرى برهان ، محمّد گفت : مرا جانوران درنده زنده بدرند و طمعه خود كنند اگر از خدمت تو دور شوم ! پس حضرت فرمود: این جامه هاى بُرد را بده به فرزندت تا اعانت جوید به آنها در رهانیدن برادرش ، یعنى فدیه برادر خود كند، پس ‍ پنج جامه بُرد او را عطا كرد كه هزار دینار بها داشت (131)
شیخ مفید رحمه اللّه فرموده كه آن حضرت پس از مكالمه با اصحاب به خیمه خود انتقال فرمود و جناب على بن الحسین علیهماالسّلام حدیث كرده : در آن شبى كه پدرم در صباح آن شهید شد من به حالت مرض ‍ نشسته بودم و عمّه ام زینب پرستارى من مى كرد كه ناگاه پدرم كناره گرفت و به خیمه خود رفت و با آن جناب بود جَوْن (132) آزاد كرده ابوذر و شمشیر آن حضرت را اصلاح مى نمود و پدرم این اشعار را قرائت مى فرمود:
شعر :
یادَهْرُاُفٍّ لَكَ مِنْ خَلیلٍ
كَمْ لَكَ بالاِْشْراقِ وَ اْلاَ صیلِ
مِنْ صاحِبٍ و طالِبٍ قَتیلِ
وَ الدَّهْرُ لا یَقْنَعُ بالْبَدیلِ
و اِنَّما اْلاَمْرُ اِلَى الْجَلیلِ
و كُلُّ حَىٍ سالِكٌ سَبیلِ(133)
چون من این اشعار محنت آثار را از آن حضرت شنیدم دانستم كه بَلیّه نازل شده است و آن سرور تن به شهادت داده است به این سبب گریه در گلوى من گرفت و بر آن صبر نمودم و اظهار جزع نكردم ولكن عمّه ام زینب چون این كلمات را شنید خویشتن دارى نتوانست ؛ چه زنها را حالت رقّت و جزع بیشتر است برخاست و بى خودانه به جانب آن حضرت شتافت و گفت : واثَكْلاُه ! كاش مرگ مرا نابود ساختى و این زندگانى از من بپرداختى ، این وقت زمانى را مانَدْ كه مادرم فاطمه و پدرم على و برادرم حسن از دنیا رفتند؛ چه اى برادر تو جانشین گذشتگانى و فریادرس بقیّه آنهائى ، حضرت به جانب او نظر كرد و فرمود: اى خواهر! نگران باش كه شیطان حِلْم ترا نرباید. و اشك در چشمهاى مباركش ‍ بگشت و به این مثل عرب تمثّل جست
لَوْ تُرِكَ الْقِطا نامَ؛
یعنى اگر صیّاد مرغ قَطا را به حال خود گذاشتى آن حیوان در آشیانه خود شاد بخفتى ؛ زینب خاتون علیهاالسّلام گفت : یاوَیْلَتاه ! كه این بیشتر دل ما را مجروح مى گرداند كه راه چاره از تو منقطع گردیده و به ضرورت شربت ناگوار مرگ مى نوشى و ما را غریب و بى كس و تنها در میان اهل نفاق و شقاق مى گذارى ، پس لطمه بر صورت خود زد و دست برد گریبان خود را چاك نمود و بر روى افتاد و غش كرد. پس حضرت به سوى او برخاست و آب به صورت او بپاشید تا به هوش آمد، پس او رابه این كلمات تسلیت داد فرمود: اى خواهر! بپرهیز از خدا و شكیبائى كن به صبر، و بدان كه اهل زمین مى میرند و اهل آسمان باقى نمى مانند و هر چیزى در معرض هلاكت است جز ذات خداوندى كه خلق فرموده به قدرت ، خلایق را و بر مى انگیزاند و زنده مى گرداند و اوست فرد یگانه .
جدّ و پدر و مادر و برادر من بهتر از من بودند و هر یك ، دنیا را وداع نمودند، و از براى من و براى هر مسلمى است كه اقتدا و تاءسى كند بر رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم ، و به امثال این حكایات زینب را تسلّى داد، پس از آن فرمود: اى خواهر من ! ترا قسم مى دهم و باید به قسم من عمل كنى وقتى كه من كشته شوم گریبان در مرگ من چاك مزنى و چهره خویش را به ناخن مخراشى و از براى شهادت من به وَیْل و ثبور فریاد نكنى ، پس حضرت سجّاد علیه السّلام فرمود: پدرم عمّه ام را آورد در نزد من نشانید. انتهى .(134)
و روایت شده كه حضرت امام حسین علیه السّلام در آن شب فرمود كه خیمه هاى حرم رامتصل به یكدیگر بر پا كردند و بر دور آنها خندقى حفر كردند و از هیزم پر نمودند كه جنگ ازیك طرف باشد و حضرت على اكبر علیه السّلام را با سى سوار و بیست پیاده فرستاد كه چند مشك آب با نهایت خوف و بیم آوردند، پس اهل بیت و اصحاب خود را فرمود كه از این آب بیاشامید كه آخر توشه شما است و وضو بسازید و غسل كنید و جامه هاى خود بشوئید كه كفنهاى شما خواهد بود، و تمام آن شب را به عبادت و دعا و تلاوت و تضرّع و مناجات به سر آوردند و صداى تلاوت و عبادت از عسكر سعادت اثر آن نوریده خَیرالبشر بلند بود.(135)
فَباتُوا وَلَهُمْ دَوِىُّ كَدَوِىِّ النَحْلِ ما بَیْنَ راكِعٍ وَ ساجِدٍ وَ قائمٍ و قاعِدٍ.
شعر :
وَ باتُوا فَمِنْهُمْ ذاكِرٌ وَ مُسَبِّحٌ
وَ داعٍ وَ مِنْهُمْ رُكَّعٌ وَ سُجُودٌ
و روایت شده كه در آن شب سى و دو نفر از لشكر عُمر بد اَخْتَر به عسكر آن حضرت ملحق شدند و سعادت ملازمت آن حضرت را اختیار كردند و در هنگام سحر آن امام مطهّر براى تهیّه سفر آخرت فرمود كه نوره براى آن حضرت ساختند در ظرفى كه مُشك در آن بسیار بود و در خیمه مخصوصى در آمده مشغول نوره كشیدن شدند و در آن وقت بُریْر بن خضیر همدانى و عبدالرّحمن بن عَبْدَربه انصارى بر در خیمه محترمه ایستاده بودند منتظر بودند كه چون آن سرور فارغ شود ایشان نوره بكشند بُریر در آن وقت با عبدالرّحمن مضاحكه و مطایبه مى نمود، عبد الرّحمن گفت : اى بُریر! این هنگام ، هنگام مطایبه نیست . بُریر گفت : قوم من مى دانند كه من هرگز در جوانى و پیرى مایل به لهو و لعب نبوده ام و در این حالت شادى مى كنم به سبب آنكه مى دانم كه شهید خواهم شد و بعد از شهادت حوریان بهشت را در بر خواهم كشید و به نعیم آخرت متنعّم خواهم گردید. (136)
_______________________
128-(سوگنامه كربلا) ص 165.
129- (تاریخ طبرى ) 6/224، تحقیق : صدقى جمیل العطّار.
130- (جلاء العیون ) علاّمه مجلسى ص 650.
131- (سوگنامه كربلا) ص 173.
132- در (كامل بهائى ) است كه (جون ) غلام ابوذر در كار سلاح سازى دستى تمام داشت 2/280 (شیخ عبّاس قمى رحمه اللّه )
133-(ارشاد) شیخ مفید 2/93.
134- (ارشاد) شیخ مفید 2/93 و 94.
135-(جلاء العیون ) علامه مجلسى ص 651.
136-(سوگنامه كربلا) ترجمه لهوف ص 175.
در وقایع روز تاسوعا و ورود شمر ملعون
فصل دوّم : در وقایع روز تاسوعا و ورود شمر ملعون
چون روز پنجشنبه نهم محّرم الحرام رسید شِمر ملعون با نامه ابن زیاد لعین در امر قتل امام علیه السّلام به كربلا وارد شد و آن نامه را به ابن سعد نمود، چون آن پلید از مضمون نامه آگه گردید خطاب كرد به شمر و گفت :مالك وَ یْلَكَ، خداوند ترا از آبادانیها دور افكند و زشت كند چیزى را كه تو آورده اى ، سوگند به خداى چنان گمان مى كنم كه تو بازداشتى ابن زیاد را از آنچه من بدو نوشتم و فاسد كردى امرى را كه اصلاح آن را امید مى داشتم ، واللّه ! حسین آن كس نیست كه تسلیم شود و دست بیعت به یزید دهد ؛ چه جان پدرش على مرتضى در پهلوهاى او جا دارد؛ شمر گفت : اكنون با امر امیر چه خواهى كرد؟ یا فرمان او بپذیر و با دشمن او طریق مبارزت گیر و اگر نه دست از عمل بازدار و امر لشكر را با من گذار، عمر سعد گفت : لا وَلا كَرامَةَ لَكَ من این كار را انجام خواهم داد تو همچنان سرهنگ پیادگان باش و من امیر لشكرم ، این بگفت و در تهیه قتال با جناب سیّد الشهّداء علیه السّلام شد.
شمر چون دید كه ابن سعد مهیّاى قتال است به نزدیك لشكر امام علیه السّلام آمد و بانگ زد كه كجایند فرزندان خواهر من عبداللّه و جعفر و عثمان و عبّاس ؛ چه آنكه مادر این چهار برادر امّ البنین از قبیله بنى كلاب بود كه شمر ملعون نیز از این قبیله بوده . جناب امام حسین علیه السّلام بانگ او را شنید برادران خود را امر فرمود كه جواب اورا دهید اگر چه فاسق است لكن باشما قرابت وخویشى دارد، پس آن سعادتمندان با آن شقّى گفتند: چه بود كارت ؟ گفت : اى فرزندان خواهر من ! شماها در امانید با برادر خود حسین رزم ندهید از دَوْر برادر خود كناره گیرید وسر در طاعت امیر المؤ منین یزید در آورید.
جناب عبّاس بن على علیه السّلام بانگ براو زد كه بریده باد دستهاى تو و لعنت باد بر امانى كه تو از براى ما آوردى ، اى دشمن خدا!امرمى كنى مارا كه دست از برادر و مولاى خود حسین بن فاطمه علیهاالسّلام برداریم و سر در طاعت ملعونان وفرزندان ملاعینان در آوریم آیا ما را امان مى دهى واز براى پسر رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم امان نیست ؟ شمر از شنیدن این كلمات خشمناك شد وبه لشكر گاه خویش بازگشت .
پس ابن سعد لشكر خویش را بانگ زد كه یاخیل اللّه اركبى وبالجنّة ابشرى ؛اى لشكرهاى خدا سوار شوید و مستبشر بهشت باشید، پس جنود نا مسعود او سوارگشته ورو به اصحاب حضرت سیّد الشّهداء علیه السّلام آوردند در حالى كه حضرت سیّدالشّهداء علیه السّلام در پیش خیمه شمشیر خود را بر گرفته بود وسر به زانوى اندوه گذاشته وبه خواب رفته بود واین واقعه در عصر روز نهم محرّم الحرام بود.
شیخ كلینى از حضرت صادق علیه السّلام روایت فرموده كه آن جناب فرمود روز تاسوعا روزى بود كه جناب امام حسین علیه السّلام واصحابش را در كربلا محاصره كردند و سپاه اهل شام بر قتال آن حضرت اجتماع كردند، و ابن مرجانه وعمر سعد خوشحال شدند به سبب كثرت سپاه و بسیارى لشكر كه براى آنها جمع شده بودند و حضرت حسین علیه السّلام و اصحاب او را ضعیف شمردند و یقین كردند كه یاورى از براى آن حضرت نخواهد آمد و اهل عراق او را مدد نخواهند كرد، پس فرمود: پدرم فداى آن ضعیف وغریب !
وبالجمله ؛ چون جناب زینب علیهاالسّلام صداى ضجّه و خروش لشكر را شنید نزد برادر دوید و عرض كرد: برادر مگر صداهاى لشكر را نمى شنوید كه نزدیك شده اند؟ پس حضرت سر از زانو برداشت و خواهر را فرمود كه اى خواهر اكنون رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم را در خواب دیدم كه به من فرمود تو به سوى ما خواهى آمد، چون حضرت زینب علیهاالسّلام این خبر وحشت اثر را شنید طپانچه بر صورت زد وصدا را به وا ویلا بلند كرد، حضرت فرمود كه اى خواهر وَیْل و عذاب از براى تو نیست ساكت باش خدا ترا رحمت كند. پس ‍ جناب عبّاس علیه السّلام به خدمت آن حضرت آمد و عرض كرد: برادر! لشكر روى به شما آورده اند. حضرت برخاست و فرمود: اى برادر عباس ، سوار شو جانم فداى تو باد و برو ایشان را ملاقات كن و بپرس ‍ چه شده كه ایشان رو به ما آورده اند. جناب عبّاس علیه السّلام با بیست سوار كه از جمله زُهَیرْ و حبیب بودند به سوى ایشان شتافت و از ایشان پرسید كه غرض شما از این حركت و غوغا چیست ؟ گفتند: از امیر حكم آمده كه بر شما عرض كنیم كه در تحت فرمان او در آئید و اطاعت او را لازم دانید و اگر نه با شما قتال و مبارزت كنیم ، جناب عبّاس علیه السّلام فرمود: پس تعجیل مكنید تا من برگردم و كلام شما را با برادرم عرضه دارم . ایشان توقف نمودند جناب عبّاس علیه السّلام به سرعت تمام به سوى آن امام اَنام شتافت و خبر آن لشكر را بر آن جناب عرضه داشت .
حضرت فرمود: به سوى ایشان برگرد و از ایشان مهلتى بخواه كه امشب را صبر كنند و كارزاز را به فردا اندازند كه امشب قدرى نماز و دعا و استغفار كنم ؛ چه خدا مى داند كه من دوست مى دارم نماز و تلاوت قرآن و كثرت دعا و استغفار را، و از آن سوى اصحاب عبّاس در مقابل آن لشكر توقّف نموده بودند و ایشان را موعظه مى نمودند تا جناب عبّاس علیه السّلام برگشت و از ایشان آن شب را مهلتى طلبید.
سیّد فرموده كه ابن سعد خواست مضایقه كند، عَمرو بن الحجّاج الزبیدى گفت : به خدا قسم ! اگر ایشان از اهل تُرك و دیلم بودند و از ما چنین امرى را خواهش مى نمودند ما اجابت مى كردیم ایشان را، تا چه رسد به اهل بیت پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم .(128)
و در روایت طبرى است كه قیس بن اشعث گفت : اجابت كن خواهش ‍ ایشان را و مهلتشان ده لكن به جان خودم قسم است كه این جماعت فردا صبح با تو مقاتله خواهند كرد و بیعت نخواهند نمود.
عمر سعد گفت : به خدا قسم اگر این را بدانم امر ایشان را به فردا نخواهم افكند پس آن منافقان آن شب را مهلت دادند، و عمر سعد، رسولى در خدمت جناب عبّاس علیه السّلام روان كرد و پیام داد براى آن حضرت كه یك امشب را به شما مهلت دادیم بامدادان اگر سر به فرمان در آورید شما را به نزد پسر زیاد كوچ خواهیم داد، و اگر نه دست از شما برنخواهیم داشت و فیصل امر را بر ذمّت شمشیر خواهیم گذاشت ، این هنگام دو لشكر به آرامگاه خود باز شدند.(129)
ذكر وقایع لیله عاشورا
پس همین كه شب عاشورا نزدیك شد حضرت امام حسین علیه السّلام اصحاب خود راجمع كرد، حضرت امام زین العابدین علیه السّلام فرموده كه من در آن وقت مریض بودم با آن حال نزدیك شدم و گوش ‍ فرا داشتم تا پدرم چه مى فرماید، شنیدم كه با اصحاب خود گفت :
اُثْنی عَلَى اللّهِ اَحْسَنَ الثَّناءِ تا آخر خطبه كه حاصلش به فارسى این است ثنا مى كنم خداوند خود را به نیكوتر ثناها و حمد مى كنم او را بر شدّت و رخاء، اى پروردگار من ! سپاس مى گذارم ترا بر اینكه ما را به تشریف نبوّت تكریم فرمودى ، و قرآن را تعلیم ما نمودى ، و به معضلات دین ما را دانا كردى ، و ما را گوش شنوا و دیده بینا و دل دانا عطا كردى ، پس بگردان ما را از شكر گزاران خود.
پس فرمود: امّا بعد ؛ همانا من اصحابى باوفاتر و بهتر از اصحاب خود نمى دانم و اهل بیتى از اهل بیت خود نیكوتر ندانم ، خداوند شما را جزاى خیر دهد و الحال آگاه باشید كه من گمان دیگر در حقّ این جماعت داشتم و ایشان را در طریق اطاعت و متابعت خود پنداشتم اكنون آن خیال دیگر گونه صورت بست لاجرم بیعت خود را از شما برداشتم و شما را به اختیار خود گذاشتم تا به هر جانب كه خواهید كوچ دهید و اكنون پرده شب شما را فرو گرفته شب را مطیّه رهوار خود قرار دهید و به هر سو كه خواهید بروید؛ چه این جماعت مرا مى جویند چون به من دست یابند به غیر من نپردازند.
چون آن جناب سخن بدین جا رسانید، برادران و فرزندان و برادرزادگان و فرزندان عبداللّه جعفر عرض كردند: براى چه این كار كنیم آیا براى آنكه بعد از تو زندگى كنیم ؟ خداوند هرگز نگذارد كه ما این كار ناشایسته را دیدار كنیم .
و اوّل كسى كه به این كلام ابتدا كرد عبّاس بن على علیهماالسّلام بود پس ‍ از آن سایرین متابعت او كردند و بدین منوال سخن گفتند.
پس آن حضرت رو كرد به فرزندان عقیل و فرمود كه شهادت مسلم بن عقیل شما را كافى است زیاده بر این مصیبت مجوئید من شما را رخصت دادم هر كجا خواهید بروید. عرض كردند: سبحان اللّه ! مردم با ما چه گویند و ما به جواب چه بگوئیم ؟ بگوئیم دست از بزرگ و سیّد و پسر عّم خود برداشتیم و او را در میان دشمن گذاشتیم بى آنكه تیر و نیزه و شمشیرى در نصرت او به كار بریم ، نه به خدا سوگند! ما چنین كار ناشایسته نخواهیم كرد بلكه جان و مال و اهل و عیال خود را در راه تو فدا كنیم و با دشمن تو قتال كنیم تا بر ما همان آید كه بر شما آید، خداوند قبیح كند آن زندگانى را كه بعد از تو خواهیم .
این وقت مسلم بن عَوْسَجَه برخاست و عرض كرد:یا بن رسول اللّه ! آیا ما آن كس ‍ باشیم كه دست از تو بازداریم پس به كدام حجّت درنزد حقّ تعالى اداى حقّ ترا عذر بخواهیم ، لاواللّه ! من از خدمت شما جدا نشوم تا نیزه خود را در سینه هاى دشمنان تو فرو برم و تا دسته شمشیر در دست من باشد اندام اَعدا را مضروب سازم و اگر مرا سلاح جنگ نباشد به سنگ با ایشان محاربه خواهم كرد، سوگند به خداى كه ما دست از یارى تو بر نمى داریم تا خداوند بداند كه ما حرمت پیغمبر را در حقّ تو رعایت نمودیم ، به خدا سوگند كه من در مقام یارى تو به مرتبه اى مى باشم كه اگر بدانم كشته مى شوم آنگاه مرا زنده كنند و بكشند و بسوزانند و خاكستر مرا بر باد دهند و این كردار را هفتاد مرتبه با من به جاى آورند هرگز از تو جدا نخواهم شد تا هنگامى كه مرگ را در خدمت تو ملاقات كنم ، و چگونه این خدمت را به انجام نرسانم و حال آنكه یك شهادت بیش نیست و پس ‍ از آن كرامت جاودانه و سعادت ابدیّه است .
پس زهیر بن قَیْن برخاست و عرضه داشت : به خدا سوگند كه من دوست دارم كه كشته شوم آنگاه زنده گردم پس كشته شوم تا هزار مرتبه مرا بكشند و زنده شوم و در ازاى آن خداى متعال دُور گرداند شهادت را از جان تو و جان این جوانان اهل بیت تو. و هر یك از اصحاب آن جناب بدین منوال شبیه به یكدیگر با آن حضرت سخن مى گفتند و زبان حال هر یك از ایشان این بود:
شعر :
شاها من اَرْ به عرش رسانم سریر فضل
مملوك این جنابم و محتاج این درم
گر بر كنم دل از تو و بردارم از تو مهر
این مِهر بر كه افكند آن دل كجا بَرَم
پس حضرت همگى را دُعاى خیر فرمود.
و علاّمه مجلسى رحمه اللّه نقل كرده كه در آن وقت جاهاى ایشان را در بهشت به ایشان نمود و حور و قصور و نعیم خود را مشاهده كردند و بر یقین ایشان بیفزود و از این جهت احساس اَلم نیزه و شمشیر و تیر نمى كردند و در تقدیم شهادت تعجیل مى نمودند.(130)
و سیّد بن طاوس روایت كرده كه در این وقت محمّد بن بشیر الحضرمى را خبر دادند كه پسرت را در سر حدّ مملكت رى اسیر گرفتند، گفت : عوض جان او و جان خود را از آفریننده جانها مى گیریم و من دوست ندارم كه او را اسیر كنند و من پس از او زنده و باقى بمانم .
چون حضرت كلام او را شنید فرمود: خدا ترا رحمت كند من بیعت خویش را از تو برداشتم برو و فرزند خود را از اسیرى برهان ، محمّد گفت : مرا جانوران درنده زنده بدرند و طمعه خود كنند اگر از خدمت تو دور شوم ! پس حضرت فرمود: این جامه هاى بُرد را بده به فرزندت تا اعانت جوید به آنها در رهانیدن برادرش ، یعنى فدیه برادر خود كند، پس ‍ پنج جامه بُرد او را عطا كرد كه هزار دینار بها داشت (131)
شیخ مفید رحمه اللّه فرموده كه آن حضرت پس از مكالمه با اصحاب به خیمه خود انتقال فرمود و جناب على بن الحسین علیهماالسّلام حدیث كرده : در آن شبى كه پدرم در صباح آن شهید شد من به حالت مرض ‍ نشسته بودم و عمّه ام زینب پرستارى من مى كرد كه ناگاه پدرم كناره گرفت و به خیمه خود رفت و با آن جناب بود جَوْن (132) آزاد كرده ابوذر و شمشیر آن حضرت را اصلاح مى نمود و پدرم این اشعار را قرائت مى فرمود:
شعر :
یادَهْرُاُفٍّ لَكَ مِنْ خَلیلٍ
كَمْ لَكَ بالاِْشْراقِ وَ اْلاَ صیلِ
مِنْ صاحِبٍ و طالِبٍ قَتیلِ
وَ الدَّهْرُ لا یَقْنَعُ بالْبَدیلِ
و اِنَّما اْلاَمْرُ اِلَى الْجَلیلِ
و كُلُّ حَىٍ سالِكٌ سَبیلِ(133)
چون من این اشعار محنت آثار را از آن حضرت شنیدم دانستم كه بَلیّه نازل شده است و آن سرور تن به شهادت داده است به این سبب گریه در گلوى من گرفت و بر آن صبر نمودم و اظهار جزع نكردم ولكن عمّه ام زینب چون این كلمات را شنید خویشتن دارى نتوانست ؛ چه زنها را حالت رقّت و جزع بیشتر است برخاست و بى خودانه به جانب آن حضرت شتافت و گفت : واثَكْلاُه ! كاش مرگ مرا نابود ساختى و این زندگانى از من بپرداختى ، این وقت زمانى را مانَدْ كه مادرم فاطمه و پدرم على و برادرم حسن از دنیا رفتند؛ چه اى برادر تو جانشین گذشتگانى و فریادرس بقیّه آنهائى ، حضرت به جانب او نظر كرد و فرمود: اى خواهر! نگران باش كه شیطان حِلْم ترا نرباید. و اشك در چشمهاى مباركش ‍ بگشت و به این مثل عرب تمثّل جست
لَوْ تُرِكَ الْقِطا نامَ؛
یعنى اگر صیّاد مرغ قَطا را به حال خود گذاشتى آن حیوان در آشیانه خود شاد بخفتى ؛ زینب خاتون علیهاالسّلام گفت : یاوَیْلَتاه ! كه این بیشتر دل ما را مجروح مى گرداند كه راه چاره از تو منقطع گردیده و به ضرورت شربت ناگوار مرگ مى نوشى و ما را غریب و بى كس و تنها در میان اهل نفاق و شقاق مى گذارى ، پس لطمه بر صورت خود زد و دست برد گریبان خود را چاك نمود و بر روى افتاد و غش كرد. پس حضرت به سوى او برخاست و آب به صورت او بپاشید تا به هوش آمد، پس او رابه این كلمات تسلیت داد فرمود: اى خواهر! بپرهیز از خدا و شكیبائى كن به صبر، و بدان كه اهل زمین مى میرند و اهل آسمان باقى نمى مانند و هر چیزى در معرض هلاكت است جز ذات خداوندى كه خلق فرموده به قدرت ، خلایق را و بر مى انگیزاند و زنده مى گرداند و اوست فرد یگانه .
جدّ و پدر و مادر و برادر من بهتر از من بودند و هر یك ، دنیا را وداع نمودند، و از براى من و براى هر مسلمى است كه اقتدا و تاءسى كند بر رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم ، و به امثال این حكایات زینب را تسلّى داد، پس از آن فرمود: اى خواهر من ! ترا قسم مى دهم و باید به قسم من عمل كنى وقتى كه من كشته شوم گریبان در مرگ من چاك مزنى و چهره خویش را به ناخن مخراشى و از براى شهادت من به وَیْل و ثبور فریاد نكنى ، پس حضرت سجّاد علیه السّلام فرمود: پدرم عمّه ام را آورد در نزد من نشانید. انتهى .(134)
و روایت شده كه حضرت امام حسین علیه السّلام در آن شب فرمود كه خیمه هاى حرم رامتصل به یكدیگر بر پا كردند و بر دور آنها خندقى حفر كردند و از هیزم پر نمودند كه جنگ ازیك طرف باشد و حضرت على اكبر علیه السّلام را با سى سوار و بیست پیاده فرستاد كه چند مشك آب با نهایت خوف و بیم آوردند، پس اهل بیت و اصحاب خود را فرمود كه از این آب بیاشامید كه آخر توشه شما است و وضو بسازید و غسل كنید و جامه هاى خود بشوئید كه كفنهاى شما خواهد بود، و تمام آن شب را به عبادت و دعا و تلاوت و تضرّع و مناجات به سر آوردند و صداى تلاوت و عبادت از عسكر سعادت اثر آن نوریده خَیرالبشر بلند بود.(135)
فَباتُوا وَلَهُمْ دَوِىُّ كَدَوِىِّ النَحْلِ ما بَیْنَ راكِعٍ وَ ساجِدٍ وَ قائمٍ و قاعِدٍ.
شعر :
وَ باتُوا فَمِنْهُمْ ذاكِرٌ وَ مُسَبِّحٌ
وَ داعٍ وَ مِنْهُمْ رُكَّعٌ وَ سُجُودٌ
و روایت شده كه در آن شب سى و دو نفر از لشكر عُمر بد اَخْتَر به عسكر آن حضرت ملحق شدند و سعادت ملازمت آن حضرت را اختیار كردند و در هنگام سحر آن امام مطهّر براى تهیّه سفر آخرت فرمود كه نوره براى آن حضرت ساختند در ظرفى كه مُشك در آن بسیار بود و در خیمه مخصوصى در آمده مشغول نوره كشیدن شدند و در آن وقت بُریْر بن خضیر همدانى و عبدالرّحمن بن عَبْدَربه انصارى بر در خیمه محترمه ایستاده بودند منتظر بودند كه چون آن سرور فارغ شود ایشان نوره بكشند بُریر در آن وقت با عبدالرّحمن مضاحكه و مطایبه مى نمود، عبد الرّحمن گفت : اى بُریر! این هنگام ، هنگام مطایبه نیست . بُریر گفت : قوم من مى دانند كه من هرگز در جوانى و پیرى مایل به لهو و لعب نبوده ام و در این حالت شادى مى كنم به سبب آنكه مى دانم كه شهید خواهم شد و بعد از شهادت حوریان بهشت را در بر خواهم كشید و به نعیم آخرت متنعّم خواهم گردید. (136)
_______________________
128-(سوگنامه كربلا) ص 165.
129- (تاریخ طبرى ) 6/224، تحقیق : صدقى جمیل العطّار.
130- (جلاء العیون ) علاّمه مجلسى ص 650.
131- (سوگنامه كربلا) ص 173.
132- در (كامل بهائى ) است كه (جون ) غلام ابوذر در كار سلاح سازى دستى تمام داشت 2/280 (شیخ عبّاس قمى رحمه اللّه )
133-(ارشاد) شیخ مفید 2/93.
134- (ارشاد) شیخ مفید 2/93 و 94.
135-(جلاء العیون ) علامه مجلسى ص 651.
136-(سوگنامه كربلا) ترجمه لهوف ص 175.
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نویسندگان
نظر سنجی
نظر خود را در مورد وبلاگ بگویید







صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

كد نوحه

كد مداحی



برای نمایش تصاویر منتخب  كلیك كنید