تبلیغات
عاشورای حسینی

عاشورای حسینی
كل یوم عاشورا كل عرض عاشورا

زینب کبری (س) از عاشورا تا ....

گوشهایش را پرکرده بود.پاهایش دیگر توانی نداشت اما همچنان می‌دوید و در میان شعله‌های آتش به این سوی و آن سوی نگاه می‌کرد.بیم آن می‌رفت که هرم آتش دید چشمانش را بگیرد. اگر پایکوبی سربازان عبیدالله را از لابلای شعله‌های آتش نمی‌دید در اینکه واقعاً می‌بینید یا اینها توهمی بیش نیست تردید می‌نمود. اما او می‌دید، همه چیز را به جز رقیه! قلبش بر جدار سینه می‌کوفت.به یاد آخرین فریاد زد :‌ رقیه! خروش صدایش آسمان کربلا را شکافت.از دور شبح سیاهی را دید که در هوایی تاریک از دود و غبار و زیر نور رقصان شعله‌های آتش که کمی آنسوتر در خیام گرفته بود. در میان اجساد بدنبال چیزی می‌گشت. با یافتن او،‌ قرار به جان خسته‌اش بازگشت،‌ خداوندا چه می‌کرد اگر بر سر او بلایی... رقیه‌اش را یافته بود. دردانه حسین را در آغوش کشید و به سینه فشرد. «عزیز جانم اینجا چه می‌کنی؟» صدای بغض‌آلود کودکانه‌ای به را می گفت:«عمه‌جان به دنبال پدرم می‌گردم» با شنیدن این جمله سوزشی عمیق جان زینب را فرا گرفت. او در کنار بدن بی‌سر پدر ایستاده بود، اما او را بازنشناخته بود و چه آهی کشیده بود زینب در آن وقت. اگر حسین را سر در بدن بود و کودک او را اینگونه غرق در خون می‌شناخت، در دم قالب تهی می‌کرد. عمه و برادرزاده افتان و خیزان به خیمه‌ها بازگشتند. زینب رقیه را به دست دیگران سپرد نگاهی به جمع انداخت و حیران بر جا ماند.«آن دیگری کجاست؟ سجاد را از کجا بیابم؟» باز هم جستجو و دویدن، به سمت تنها خیمه‌ای که از آتش در امان مانده بود،‌ دوید. جمع دشمن را که به محاصره خیمه آمده بودند، به نیروی شراره‌ای که از چشمانش برمی‌خاست شکافته و به مرکز حلقه راه یافت. شمر خنجر به دست قصد ورود به خیمه را داشت زینب حائل میان او و برادرزاده شد. فریاد برآورد :‌« ای ملعون چه در سر می‌پرورانی؟» هرگز دستت به او نخواهد رسید مگر آنگاه که پا بر جسم بی‌جان من گذاری»‌. شمر کوشید تا او را از آنجا دور سازد با تازیانه،‌ با غلاف و خنجر، با تهدید به تیغه آن، اما او دختر علی بود و همه آنها که در آنجا بودند این را به دست فراموشی سپرده بودند. بیادشان نبود شیرزنی که همه آنها را با شهامت خود به تعجب واداشته، ثمره شجاعت فاتح و خیبر و شهامت بانویی است که خطبه فدک را خواند.
یادشان رفته بود که او پیش از این هم آتش را بر در خانه پدرش علی مرتضی دیده بود و خون را اولین بار در جای میخ در خانه بر سینه زهرا تماشا کرده بود. یادشان نبود که رد تازیانه را او بر صورت و پهلوی مادر هم یافته بود نمی‌دانستند که او تمرین کربلا را در مدینه کرده است! سرانجام شمر از کار خود منصرف شد زینب به خیمه یادگار برادر وارد شد و او را بیهوش دید، شدت تب و تاول تشنگی او را از پای درآورده بود. زینب جسم بی‌هوش ولی خدا را چند لحظه پیش از به آتش کشیده شدن آخرین خیمه از مهلکه به در برد.
و حالا همه آن حادثه‌ها چون خوابی می‌نمود. سپاه شام چون گل و لای معلق در آب، ته‌نشین شده بود. اغلب سپاهیان پس از آن همه هلهله و پایکوبی به خواب فرو رفته و قافله دلشکستگان خسته و پریشان حال در گوشه‌ای گر هم نشسته بودند.
زینب چشم گشود.شب از راه فرا می‌رسید. در دل آرزو کرد که ای کاش این شب همیشگی بود و این دنیای دون هرگز روز دیگری را به خود نمی‌دید، اما ناگهان چیزی در ذهنش آشوب آفرید. اگر روز دیگری نبود، پس خدا مرا برای چه آفرید؟! تکلیف این همه خون خدایی که بر زمین ریخته شد چیست؟
بر خود لرزید. سنگینی و پیاپی آمدن حوادث در آن روز فرصتی برای فکر کردن به آنچه بر او گذشته، نگذارده بود اما حالا،‌ در غروب خونین کربلا خود را میراث‌دار خونهای عظیمی می‌دید که آن روز بر زمین ریخته شد و عظمت این فکر ذهن خسته‌اش را سخت به تلاطم می‌افکند.  

دست بر تیرک نیم‌سوخته گرفت و به سختی از زمین برخاست. گاه نیایش بود، باید با خدای خود خلوت کند. باید در باور آنچه گذشته بود و تحمل آنچه در پیش بود از خدایش یاری بخواهد.اینک پرچم دین محمد بر دوش او قرار گرفته بود. و او باید مظهر و تجلی همه عظمتهای خاندان رسالت باشد، چه دشوار و سنگین بود این بار.
شب با همه اسرارش در گسترده خون رنگ دشت بلا خیمه زده بود. گویا این‌بار محمل شب خیال گذر از جهان نداشت.سپاهیان شام پراکنده در صحرا به خواب فرو رفته بودند و پس از آن همه غوغا و هلهله مردگانی، را می‌مانستند که هرگز نفسی چون زندگان نکشیده و بر گذر هستی قد علم نکرده بودند!
سکوت سنگین دشت را تنها راز و نیاز کاروانیان خسته‌ای می‌شکست که در روزهایی نه چندان دور باشکوه و جلالی دیدنی حج خود را در مکه ناتمام رها کرده بودند تا در کربلا به پایان رسانند از آن کاروان اکنون تنها زنانی داغدیده، یک مرد بیمار و کودکانی خود باقی مانده بود. جز سجاد که به اراده خود بیماری او را از جنگ بازدشته بود تا مرکب ولایت بی‌سوار بماند، هیچ مردی در میان آنان نبود و این شیرزنان یگانه پرچم‌داران دین رسول بودند و تنها راویان دشت بلا که هریک در گوشه‌ای به نماز ایستاده بودند.
زینب با خدای خود راز و نیاز می‌کرد.مصایب روز گذشته آنقدر خسته‌اش کرده بود که دیگر توان ایستادن در برابر معبود را نداشت.خداوندا چه بر سر دختر زهرا آمده بود که نشسته نماز می‌خواند؟
سرانجام خورشید شرمسار،‌ پس از پنهان شدنی طولانی در پس پرده شب سر از مأوای خود بیرون آورد و بی‌جان‌ترین نوری را که تا آن روز کسی از آن دیده بود در جهان گسترانید.
فرمان حرکت کاروان اسیران صادر شد سرهای شهیدان کربلا، بالای نی و پیشاپیش قافله به حرکت درآمد.زینب از آغاز هرگز بی‌تابی نکرده بود، اشک نریخته بود، ضجه نزده بود اما دیگر چگونه می‌توانست تحمل کند!؟ شیون و زاری قافله، دل صحرا را می‌شکافت و می‌رفت.زینب به کوفه می‌اندیشید و به شام، و به خیل مردمی که اینک به استقبال کاروان می‌آمدند، همانها بودند که بر حسین،‌ خاندان و یارانش آب را حرام کردند، به پیکار با آنها برخاستند، با انبوهی از جمعیت به جنگ شماری اندک آمدند.فرزندان رسول و بهترین انسانها را که یاور اهل‌بیت بودند ناجوانمردانه به خاک و خون کشیدند، پیکرهای پاکشان را لگدکوب سم اسبان کردند، سرهای مبارکشان را از تن جدا کردند و بر سر نیزه‌ها زدند، خاندان بی‌پناهشان را مورد هجوم و غارت قرار دادند و خیمه‌هایشان را به آتش کشیدند و خیمه‌هایشان را به آتش کشیدند و زنان و کودکان داغدار و مصیبت‌دیده را بر اشتران برهنه سوار کردند و از شهری به شهر دیگر بردند و به نمایش گذاشتند.چه بد مردمی بودند اینان و زینب باید با چنین مردم جاهل و بدکاری سخن بگوید و دلهای خفته و سنگشان را بیدار و آگاه نماید! در اوج مصیبت زدگی راست ایستادن و محکم سخن گفتن با چنین مردمی نه کاری سهل است، اما باید کرد.
شیون از زنان برخاست و هلهله شادی از خصم و در این میانه دختر علی از فرط درد و اندوه سر را چنان بر کجاوه کوبید که خون از پیشانی مبارکشان جاری شد. اینهمه مصیبت رفته‌رفته بی‌تابش می‌کرد ترس از آن داشت که عنان اختیار از کفش برود. سر بریده بر نیزه لب به خواندن گشود و این آبی بود بر آتش دل زینب چشمان اشک‌بارش را بر لب‌های مبارک برادر دوخت. دندانهای سپیدی که روزی محل بوسه پیامبر‌ (ص)‌ بود نمایان شده بود و زینب رسالت خود را از خلال آن آیات یافت. او در نبود حسین و بیماری سخت سجاد امانت‌دار ولایت بود و دانست که باید با شمشیر زبان به جنگ خصم شتابد.
علی‌بن‌الحسین (ع) بی‌تاب بود خبر به زینب (س) رسید،‌ به کنار او شتافت: جان برادر! چه می‌شود تو را که چنین بی‌ت

- عمه‌جان چگونه جزع نکنم در حالیکه پیکر عزیزانم بدون غسل و کفن در صحرا بر روی زمین ماند و سرهای آنان در مقابلم به مجلس دشمنان روانند!
غم مخور، دیری نگذرد که مردمانی به گرد بدنها جمع شوند و آن قطعه‌های به خون تپیده را جمع کنند و به خاک سپارند و بر مزار پدرت نشانه‌ای نصب کنند که هرگز اثر آن کهنه نگردد و با گذشت روزگار از بین نرود.
ولی روزبروز امر آن نمایان‌تر شود و کار آنان بالا گیرد.
کاروان به نزدیکی کوفه رسید، شهر دورنگی، شهردورویی، شهر پیمان‌شکنی، شهری که محراب مسجدش به خون حیدر کرار آغشته بود و دروازه‌هایش اکنون به سر فرزندان علی زینت می‌یافت. اندک اندک وارد شهر شدند خون حیدری در رگهای زینب به جوش آمده بود، انگار تاریخ فدک تکرار می‌شد، آن بار صحبت از غصب ولایت بود و اینبار سخن از بریدن سر ولی‌الله و عزیزانش، آن روز زهرا (س) بر منبر ایستاد و اکنون زینب (س) لب به سخن می‌گشود. مردمان پیمان‌شکن کوفه چون همیشه پس از گذشت آنچه نباید می‌شد، پشیمان شدند. با اشک و آه و زاری به استقبال زخم‌خوردگان کربلا که دلهاشان مالامال از خون و چشمهایشان لبریز از اشک و بدنهایشان کبود از نیش تازیانه بود آمدند. زینب (س)‌ این دختر بی‌مانند زهرا (س) لب به سخن گشود. در حالیکه بازوانش با ریسمان بسته بود و در چنگال دژخیم اسیر، بازار کوفه و دلهای سیاه بسیاری از طنین رعدآسای صدایش لرزید.
«ای مردم کوفه»، مردمی که جز حیله نمی‌دانید و جز نیرنگ نمی‌آورید، اشک می‌ریزید؟‌اشک حسرت بریزید که این چشم‌ها یک لحظه از سیلاب اشک تهی نماند و شیون شما آرام نگیرد. عهد می‌بندید و خود عهد خویش می‌شکنید، بمن بگوئید که جز پستی و کوته‌نظری چه دارید؟ و جز دروغ و فریب چه دانید؟
همچون کنیزکان شیرین‌کار، زبان شیرین می‌فروشید تا زهر تلخی که بکام دارید آهسته آهسته بکارید.
دوست را در آغوش گیرید و دشمن را با چشم به خویشتن بخوانید. شما چون پاره‌های نقره که بر تابوت مردگان می‌درخشد هستید. آگاه باشید که بد راهی را اختیار کرده‌اید.خداوند را خشمناک و خویش را برای همیشه به عذاب گرفتار ساختید».
سرها همه در گریبان فرو رفته بود. زینب (س) در میانه بازار می‌خروشید و لشگر شام اینک شهامت خاموش کردن او را در خود نمی‌دیدند. زینب (س) از مادر آموخته بود که زنان آن هنگام به میدان می‌روند که از عهده هیچ مردی کاری ساخته نباشد و اکنون، هنگام زینب بود و او یکه‌تاز میدان بود که حتی با دستان بسته و دل در هم شکسته سر به تسلیم فرود نمی‌آورد سرفراز در میانه جمعیت فریاد برمی‌آورد :
«اشک می‌ریزید؟ ناله و زاری کنید، بنالید، اشک بریزید، سزاست نالیدن و گریستن، به ننگ اندر افتادید و این لکه ننگ را هرگز نمی‌توانید از دامن خود بزدایید. آن پیکر نازنین که بر روی خاک تیره کربلا افتاده، زاده خاتم‌الانبیاء است و سرور جوانان اهل بهشت. پناه و پشتیبان شما و پیشوای شما و محور سعادت شما بود به گناه بزرگی آلوده شدید، این دستها بریده باد از این کارتان سودی حاصل نگشت جز اینکه به غضب خداوند گرفتار گشتید و همواره چون بیچارگان به سر خواهید برد. مردم کوفه، وای بر شما، هیچ می‌فهمید چه کرده‌اید؟
می‌دانیدکدام جگرگوشه رسول خدا را به خاک انداختید؟‌ چه خونی را ریختید؟ دیگر از این زشت‌تر نتوان ببار آور و بدین زشتی کار نتوان کرد. جای شگفت‌ نیست اگر آسمان خون ببارد چه به زبان آوردیم از کیفری که به روز رستاخیز بهره ستمکاران خواهد بود؟
دیگر روی پیروزی نخواهید دید، بدین دو روزه مهلت مغرور نباشید و از مکافات عمل خویش غافل نمانید».  

جمعیت به خروش و زاری درآمده سخنان آتشین زینب ولوله‌ای برانگیخت. بیم آن می‌رفت که شهر آشوب گردد و دارالاماره در خطر افتد از ترس این موج خروشانی که به تندباد گفته‌های زینب سر برمی‌داشت و برای جلوگیری از ادامه این سخنان سر بریده برادر را به نزدیک زینب آوردند. آه از جگر برداشت و گفت:«هرگز نمی‌پنداشتم ای پاره قلب من، که همچنان زنده بمانم و این چنین روزگار ببینم، ای نازنین برادرم».
با پایان گرفتن این کلمات فرماندهان سپاه از بیم خروشی دوباره کاروان را به سرعت به دارالاماره بردند اما زینب اولین ضربه خود را نواخته بود. عبیدالله بار عام داد، مردم در دارالاماره در رفت و آمد بودند و همه منتظر امیر بدکردارشان که بر جایگاه نشیند.
عبیدالله به بارگاه آمد با زر و زیور بسیار خود را آراسته بود. بر جایگاه نشست در حالی که سر مبارک حسین مقابلش بود. با چوب خیزران بر لب و دندان زیبایش می‌کوبید و اشعاری زمزمه می‌کرد کاروان کربلا را وارد کردند. زینب در میان آنان بود. بگوشه‌ای نشست. ابن زیاد سه بار پرسید: این زن کیست؟ زینب پاسخی نداد، فردی گفت:«زینب دختر فاطمه (س) است». ابن زیاد قهقهه‌ای مستانه سر داد و گفت:«خدای را سپاس که شما را رسوا کرد و کشت و فتنه و غائله شما را از بین برد». زینب پاسخ داد:« خدای را سپاس که ما را انتصاب به پیغمبر (ص) گرامی داشت و چنانکه شایسته است ما را از آلودگی‌ها پاک کرد، همانا شخص فاسق و بدکار رسوا می‌شود». ابن زیاد پرسید:«خاندانت را چگونه یافتی؟» زینب نگاهی عمیق به جمعی که اطرافش را گرفته بودند کرد و خود را مهیای دومین حمله به قلب دشمن نمود :«شهادت بنام آنها ثبت شده بود و آنان به میعادگاه شهادت شتافتند. بزودی در محکمه عدل الهی در برابر یکدیگر قرار گیرید».
ابن زیاد خشمگین شد و فریاد کشید:«خدا دلم را آرام کرد و از این بسیار شادمانم». زینب بی‌درنگ در جواب گفت:«بزرگ ما را کشتی، خاندانم را به شهادت رساندی، شاخه شجره نبوت را بریدی، ریشه شجره ولایت را کندی اگر آرامش دلت به این آست آری شاد و راحت شدی!». سرعت و شدت جوابهای بانویی که در چنگال دشمن اسیر بود و این چنین بی‌پروا به آبروی خصم می‌تاخت، ابن زیاد را دیوانه کرده بود رگهای گردنش بر آمده شده بود و صورتش از خشم به کبودی می‌گرایید، خلع سلاح شده بود. یارای مقابله با زبان حق‌گوی دختر علی را نداشت. فریاد می‌کشید، نعره می‌زد، سر و دست می‌جنبانید و در پایان هر گفته، زینب در کمال آرامش با صلابت و رشادتی خاص و جمله‌ای کوتاه گفته‌‌های او را پاسخ می‌داد و نقشه‌اش را نقش بر آب می‌ساخت.
رگبار کلمات کوبنده زینب داشت همچون سیلی ابن زیاد و دربارش را می‌برد. ادامه مجلس بی‌فایده بود. عبیدالله بیش از این تاب رسوایی را نداشت.
پس به سرای خود گریخت و در خلوت با خود به اندیشه پرداخت که :«این زن خطرناک است، بیش از این نباید افسار مرکب ریاستم را به دست او بدهم، اگر نه دودمانم را به باد خواهد داد. باید هرچه زودتر او را از کوفه دور کنم. به فردای کوفیان اعتبار نیست امروز بامنند، فردا با دیگری نباید بگذارم کاروان کربلا طلوع خورشید فردای کوفه را ببیند، والا معلوم نیست که من بتوانم غروب فردا را ببینم».
کاروان اسیران به شام حرکت داده شد ابن زیاد سرهای شهدا را برای یزید فرستاد و به دستور او غل و زنجیر بر گردن علی بن الحسین انداخت. امام در تمام راه کلمه‌ای با دشمنان خود سخن نگفتند و با این وضع آل مصطفی را وارد شام کردند.  

اگر سپاه شام اینان را نیز در کربلا به شهادت رسانده بود شکی نبود که کون و مکان در هم می‌پیچید و زمین و زمان زیرورو می‌شد اگر زینب آن روز با تحمل آن مصائب عظمی نمی‌ایستاد، کوهها سر به زیر می‌آوردند. او نقطه اتکای هستی در عاشورا شد ستونی برای آسمان تا از هم نپاشد، و افتخاری برای زمین تا به احترام وجود او برجا بماند. قافله وارد قصر یزید شد. او مست بود، مست جوانی، مست شراب، مست غرور و قدرت. اکنون سر بریده رقیب را در طشت طلا پیش روی خویش می‌دید و به خود می‌بالید و به کین با او سخن می‌گفت. زینب (س)‌ دختر قهرمان علی (ع) تاب دیدن جسارت فرومایه‌ای چون یزید را به برادر نداشت. برخاست و شروع به سخن کرد. لب گشود و گفت و کاخ آمال بنی‌امیه را ویران کرد و طومار سلطنتش را در هم پیچید. نخستین خونخواه حسین (ع) نزد یزید قیام کرده بود.
«بسم‌الله‌الرحمن الرحیم» سپاس و درود بر رسول خدا و آل او. ای یزید چه پندار بیهوده در سر می‌پرورانی. فکر می کنی تو که امروز فراخنای جهان را در چشم ما همچون روزنه سوزن تنگ گرفته‌ای و دختران زهرای بتول را به اسیری درآورده‌ای، موجب خواری ما و کرامت و عزت خود نزد پروردگار گشته‌ای؟...همی پنداری که قدرت تو در زمین اساس عزت تو در آسمانها خواهد بود؟
نه! نه! آهسته‌ باش آهسته،‌ مگر گفتار خداوند را فراموش کرده‌ای که می‌فرماید گمان نکنند وسعت و فرصتی را که به آنان داده‌ایم مقدمه سعادت و نیک‌بختی باشد... تو خود را از امام امت و پادشاهی دادگر و دادگستر می‌دانی، نمودار دادگری تو این است؟
این دادگستری است که کنیزان و دختران خود را در پناه پرده جای دهی و دختران پیامبر را به اسارت گیری و در بارگاه عمومی قرار دهی؟ از شهری به شهری کشانی و مردم را به تماشای ذریه رسول خدا آری؟ در حالیکه مردانشان را کشته‌ای و سرپرستی همراه آنان نیست؟ از تو تمنای رحم و شفقت ندارم و تو را به آرزوی مردی و جوانمردی ننگرم، تو فرزند هند جگرخواره‌ای که سینه جوانمردی شهید را شکافت و پاره دل وی را در دهان گرفت. گوشت تو از خون شهیدان اسلام روئیده است. از چنین کسی چگونه می‌توان انتظار داشت که از دشمنی با خاندان رسالت بکاهد؟
...چون بر لب و دندان برادرم می‌زنی؟ و می‌گویی،‌...... ای یزید روزگاری فرا رسد که دوزخ تو را در کام خود فرو برد و با اجداد تبهکارت همنشین شوی در آنجاست که خویش را ملامت کنی و تمنا کنی که ای کاش زبانت بر سخن باز نمی‌شد و چنین گناه بزرگی را مرتکب نمی‌شدی پروردگار همان بهتر که تو خود حق ما را بازگیری و انتقام ما بازجویی. این یزید است که دل ما را آزرده و خون ما را ریخته و مردان ما را کشته، از وی تو خود انتقام گیر.
در تیره بختی تو این بس که در دادگاهی قدم نهی که قضاوت بدست خدا و طرف دعوا و خصم تو محمد و پشتیبان وی جبرئیل باشد... آن روز است که شما مردم ستمگر بدانید چه برفرجام باشید...
سپاس خداوندی را که ابتدای کار ما را سعادت قرار داد و انتهای آن را رحمت و شهادت. از درگاه خداوند درخواست داریم که پاداش شهدای ما را تکمیل فرماید و پیوسته بر اجر ایشان بیافزاید، یادگار ایشان را در میان ما پایدار بدارد، چه اوست خداوندی مهربان و ودود و بدو پناه بریم که او پشتیبان و نگهدار ماست».
یزید وضعی داشت که دل هر بیننده‌ای را بر خود می‌سوزاند نمی‌دانست کجاست، نمی‌دانست چه می‌کند و نمی‌دانست چه بر سرش آمده، کوه غروری که ساعتی قبل با خود به مجلس آورده بود به ناگاه چون ذرات پنبه زده شد در هوا معلق شد.ضربت شمشیر سخنان دختر علی کاری و سخت بود. 
در مدح آن خطا به زینب سروده‌اند :
از زمین کربلا تا کوفه و شام بلد
هر کجا بنهاد پا، فتح نمایان کرد و رفت
فاش می‌گویم که آن بانوی عظمای دلیر
از بیان خویش دشمن را هراسان کرد و رفت
خطبه‌ای غرابیان فرمود در کاخ یزید
کاخ استبداد را از ریشه ویران کرد و رفت
شام غرق عیش و عشرت بود و در وقت ورود
وقت رفتن شام را شام غریبان کرد و رفت
نسیم خنکی که از سوی نخلستانهای مدینه می‌وزید چهره نورانی زینب را نوازش می‌داد، در ایوان خانه کوچکش نشسته بود و به انتظار طلوع خورشید سر بر دیوار نهاده، به آنچه در سال قبل بر او رفته بود می‌اندیشید. یزید و خاندانش را رسوا کرده بود و به مدینه بازگشته بود. عبدالله جعفر بانویی دیده بود با قامتی خمیده و موهای سپید و او را، زینبش را، مادر فرزندان شهیدش را بازنشناخته بود. روزها از پی هم گذشته بود و زینب اکنون در خلوت خود با خدایش به آنچه در آن روزها بر او و کاروان اسیران گذشت می‌اندیشید.
چشم گشود خورشید زودتر از همیشه از راه می‌رسد هیاهوی غریبی در کوچه‌ها برپا بود.
مختار در کوفه به خونخواهی حسین برخاسته بود. 

خورشید از میانه آسمان گذشته بود زینب دختر کبرای علی بر چوب نیم‌سوخته‌ای که چند ساعت قبل بلای عظیم به میدان می‌نگریست.نسیم ملایمی غبار قتلگاه را به پای زینب می‌ریخت.این غبار چه عطری داشت! بوی خون حسین را می‌داد.اندکی آنطرف‌تر جسم بی‌سر برادر و اصحابش افتاده بود و زینب پس از تکاپویی سخت در میدان قتلگاه و لابلای خیمه‌ها لحظاتی آرام گرفته بود. غمگین‌ترین غروب آفرینش از راه می‌رسید و چادر سیاه شب قافله حسین را در پناه خویش می‌گرفت تا در تاریکی‌اش قطرات سوزنده اشک در فقدان عزیزان خدا را بر زمین عطشان کربلا ریزند که اینان را روز هنگام و در پیش چشم دشمن مجال هیچ گریه و مویه‌ای نبود. زینب سر از سوی میدان برگرداند و به افق خیره شد.افقی به این خونرنگی را هرگز ندیده بود.سر بر تیرک خیمه چشمان خسته‌اش را روی هم نهاد.بیاد می‌آورد که چگونه در مدتی کمتر از یک روز همه عزیزانش را از دست داده، ماتم پسرانش، برادر زادگانش، اقوامش به تدریج کمرش را خم کرده بود، اما ضربه کاری که قامت استوارش را شکست، ماتم جانسوز برادرش حسین بود آنوقت که اشقیا سر حسین را از بدن جدا کردند ... زینب به سمت گودال دویده بود، فاصله خیمه‌ها تا قتلگاه را چگونه پیموده بود؟ چیزی از آن به یاد نداشت، خنده هولناک شمر را در گودال به یاد می‌آورد.یادش می‌آمد به بدنی در پیش پایش نگریست اما نمی‌دانست از آن کدامیک از یاران برادر است.کسی در درون او فریاد می‌کشید که این جسم بی‌سر، حسین توست.اما او نمی‌خواست بشنود.حتی خیال آن را هم دیده بود اینهمه شقاوت را از آنها نمی‌توانست باور کند. حسین فرزند رسول خدا بود.یادش می‌آمد که برادر پیش از رفتن به میدان جنگ جامه کهنه‌ای خواسته بود تا اگر کشته شد، سپاهیان به طمع نو بودن جامه آن را از تنش به در نیاورد و بی‌تن‌پوش نماند. اما پناه بر خدا! این بدن که پیراهنی بر تن نداشت! عمر سعد به میدان نزدیک می‌شد.یکی از دوزخیان فریاد برآورد، ای امیر! مژده بر تو باد که حسین را کشتیم و سر از بدنش جدا کردیم.دنیا در مقابل چشمان بی‌فروغ زینب تیره و تار شد.پس این دو پیکر برهنه،‌جسم برادرش بود که چون زورقی بر دریای خون کناره گرفته بود! همان حسین که همه عشق زینب در او خلاصه می‌شد. زانوانش دیگر توان ایستادن نداشت.در کنار بدن به زمین نشست.دلش می‌خواست آنقدر بگرید که جهان را در سیلاب اشک غرق سازد.اما، هیهات، هیهات، از گریستن دختر حیدر در مقابل دشمنان.سر بر حنجره بریده نهاد و با عشق بوسید، به آسمان نگاه کرد و با رساترین صدایی که در خود سراغ داشت گفت : بارالها این قربانی را از آل محمد بپذیر و این سخن او خاری بود در چشم دشمنان.این همه استقامت در یک زن؟ این شکیبایی در فراق حسین آن هم در زینب عجبا! چه خونی در رگهای این خاندان جاری است که هر ضربه بر پیکر آنها استقامتشان را افزون‌ می‌کند؟! و آنگاه،‌ فرمان غارت خیمه‌ها صادر شد، لشگریان شیطان هلهله کنان به خیمه‌ها حمله ‌بردند.زینب بیاد می‌آورد که چگونه سراسیمه از سویی به سوی دیگر دویده بود، فریاد کشیده و تازیانه خورده بود فریاد کشیده زمین خورده بود، فریادکشیده و سیلی خورده بود کودکان و زنان را گوشه‌ای جمع کرد تا در امان باشند جز شیون و فریاد صدایی به گوش نمی‌رسید.یکی زینت زنان را غارت می‌کرد، یکی جامه‌ها را از گوشه و کنار به یغما می‌برد، یکی شمشیر و زره برمی‌داشت.دیگری زیرانداز و فرش جمع می‌کرد و در این میانه زینب رقیه را می‌جست، دختر 3 ساله حسین نبود.چشمان زینب را آتش نخستین خیمه آتش گرفت، هلهله سپاهیان  

نویسنده:مه‌لقا احمدبگی

*************************************************************************************

کشته عشق

عجیب بود رابطه‌ی میان این پدر و پسر. من گمان نمی‌کردم در تمام عالم، میان یک پدر و پسر این همه عاطفه، این همه تعلق، این همه عشق، این همه انس و این همه ارادت، حاکم باشد. من همیشه مبهوت این رابطه‌ام.
گاهی احساس می‌کردم که رابطه حسین با علی‌اکبر فقط رابطه‌ی یک پدر و پسر نیست. رابطه‌ی یک باغبان با زیباترین گل آفرینش است.
رابطه‌ی عاشق و معشوق است. رابطه‌ی دو انیس و همدلِ جدایی‌ناپذیر است.
احساس می‌کردم رابطه‌ی علی‌اکبر با حسین فقط رابطه یک پسر با پدر نیست؛ رابطه‌ی مأموم و امام است. رابطه مرید و مراد است.
رابطه‌ی عاشق و معشوق است. رابطه‌ی مُحِبّ و محبوب است و اگر کفر نبود، می‌گفتم رابطه ی عابد و معبود است. نه ...
چگونه می‌توانم با این زبان اَلکَن به شرح رابطه‌ی این دو اسم اعظم بپردازم؟ بارها در کوچه پس کوچه‌های این رابطه، گیج و منگ و گم می‌شدم. می‌ماندم که کدام یک از این مرادند و کدام یک مرید؟ مراد حسین است یا علی‌اکبر؟
اگر مراد حسین است – که هست – پس این نگاه مریدانه‌ی او به قامت علی‌اکبر، به راه رفتن او، به کردار او و حتی به لغزش مژگان او از کجا آمده است؟! و اگر محبوب، علی‌اکبر است پس این بال گستردن و سر ساییدن در آستان حسین چگونه است؟
با همه‌ی دوری‌ام از این وادی رسیدم به اینجا که بحث عاشق و معشوق در میان نیست. هر دو یکی است و آن یکی عشق است.
بگذار تا روشن‌تر برایت بگویم:
در میانه‌ی راه وقتی امام بر روی اسب به خوابی کوتاه فرو رفت و برخاست، فرمود: « انا لله و انا الیه راجعون والحمدالله رب العالمین » سوار من بی‌تاب پرسید: « جان من به فداتان پدرجان ! چرا استرجاع فرمودید و چرا خدای را سپاس گفتید؟ »
امام نگاهش را به نگاه علی‌اکبر دوخت و فرمود: « لحظه‌ای خواب، مرا درربود و سواری را دیدم که پیام مرگمان را با خود داشت. می‌گفت: این قوم روانند و مرگ نیز در پی ایشان. دریافتم که جانمان بشارت رحیل می‌دهد. »
سوار من، علی‌اکبر من، مژگان سیاهش را فرو افکند. با نگاه، به دست‌های پدر بوسه زد و گفت: « پدر جان ! خدا هماره نگهبانتان باد ! مگر نه ما بر حقیم؟! »
پدر فرمود: « چرا پسرم ! قسم به آن که جانمان در ید قوت اوست و بازگشتمان به سوی او، ما حقیقت محضیم. »
پسر عرضه داشت: « پس چه باک از مرگ، پدرجان ! »
از این کلامِ باصلابتِ پسر، لبخندی شیرین بر لب‌های پدر نشست. نه؛ تمام صورت پدر خندید، حتی چشم‌هایش و فرمود: « خداوند برترین پاداش پدر به فرزند را به تو عنایت کند ای روشنای چشم من ! » گریه نکن لیلا ! آرام باش تا بگویم. این فقط یک رابطه از آن همه ارتباط بود، رابطه پدر با فرزند. اما چه پدری ! و چه فرزندی ! پدری که خود در برترین نقطه هستی ایستاده است و با غرور و تحسین به پرواز فرزند در فراترین نقطه‌ی تعالی نگاه می‌کند.
پیوستن حُرّبن یزید ریاحی به امام در آن برهوت حقیقت و غربت معنویت، یک آیه بود، در اثبات حقانیت اسلام. چرا که حُرّ برای جنگ آمده بود، یا لااقل بستن راه بر امام. اما ارتباط امام را با پیامبر و مقام امام را در نزد خداوند و شأن امام را در مسیر هدایت انکار نمی‌کرد.
هنوز در جبهه مقابل بود که به امام گفت: « نماز را به امامت شما می‌خوانیم »
و امام به علی‌اکبر فرمود: « اذان بگو ! »
چرا میان این همه قاری و موذن و نمازگزار، علی‌اکبر اذان بگوید؟ چه رابطه‌ای بود میان او و علی‌اکبر در این اذان ؟ چه حسی را طلب می‌کرد از اذان گفتن علی‌اکبر؟ من که این لحن و رابطه را هیچ نفهمیدم.
گفتم شاید امام می‌خواهد خاطره حضور رسول الله را تجدید کند؟ شاید امام می‌خواهد اعتلای هماره اسلام را در قامت علی‌اکبرش ببیند. شاید امام می‌خواهد این روشن‌ترین نشانه‌ی جدش را به رخ خلایق بکشد. شاید امام می‌خواهد آخرین اذان این دنیا را از زبان محبوب‌ترین عزیزش بشنود. شاید امام می‌خواهد ...
من چه می‌فهمم ! من چگونه می توانم بفهمم که وقتی علی اکبر نگاه در نگاه پدر، فریاد الله اکبر سر می‌دهد، از چه حکایت می‌کند.
من چگونه می‌توانم بفهمم که این دو با نگاه، از هم چه می‌ستانند و به هم چه می‌دهند.
اما ... اما کاش بودی به وقت لباس رزم‌پوشاندن علی.
داماد را این‌طور به حجله نمی‌فرستند که امام، علی‌اکبر را مهیای میدان می‌کرد. با چه وسواسی هدیه‌اش را برای خدا آذین می‌بست.
صحابی همه رفته بودند. امام، خود مهیای میدان شده بود، اهل بیت و بنی‌هاشم، پروانه‌وار گردش حلقه زده بودند و هر یک به لحن و تعبیر و بیانی، جان خویش را سد راه او کرده بودند و او را از رفتن بازداشته بودند. او اما نزدیک‌ترین، محبوب‌ترین و دوست‌داشتنی‌ترین هدیه را برای این مرحله از معاشقه با خدا برگزیده بود. شاید اندیشیده بود که خوبترهایش را اول فدای معشوق کند.
شاید فکر کرده بود که تا وقتی پسر هست چرا برادرزاده؟ چرا خواهرزاده؟ تا وقتی هنوز حسین فرزند دارد، چرا فرزند حسن؟ چرا فرزند عباس؟ چرا فرزند زینب !
و شاید این کلام علی‌اکبر دلش را آتش زده بود که « یا ابه لاابقانی الله بعدک طرفه عین.»
« پدرجان ! خدا پس از تو مرا به قدر چشم به هم‌زدنی زنده نگذارد. پدر جان ! دنیای من آنی پس از تو دوام نیارد ! چشم‌های من، جهان را پس از تو نبیند. »
در این جا باز من رابطه‌ی میان این دو را گم کردم. کلام قربانی را پسر به پدر می‌گفت، اما نگاه طواف‌آمیز را پدر به پسر می ‌رد. علی‌اکبر بوسه لب‌هایش را به دست پدر می‌سپرد و حسین اما سرتا پای پسر را با نگاه غرق در بوسه می‌کرد.
اهل خیام که فهمیدند علی اکبر، پروانه رفتن گرفته است، ناگهان در هم شکستند و فرو ریختند.
کاش می‌بودی لیلا! اما ... اما نه ...
چه خوب می‌شد که نبودی لیلا ! تو کجا زَهره‌ی به میدان فرستادن پسر داشتی ؟ پسر ... چه می‌گویم علی‌اکبر ! انگار کن تمام جوان‌های عالم را در یک جوان متجلی کرده باشند. انگار کن زیبایی و عطر تمامی گل‌ها را به یک گل بخشیده باشند. انگار کن تمامی سرودهای عالم را به تمامی لاله‌های جهان پیوند زده باشند. انگار کن خدا در یک قامت، قیامت کرده باشد. چه خوب شد که نبودی لیلا در این لحظات جانسوز وداع.
سکینه آمده بود و دست‌هایش را دور کمر برادر حلقه کرده بود. رقیّه گرد کفش‌های برادر را می‌سترد. عباس؛ عباس انگار قرآن پیدا کرده بود. علی را نوازش نمی‌کرد، ستایش می‌کرد. علی را نمی‌بوسید، می‌پرستید. جانش را سر دست گرفته بود و پروانه‌وار گرد او می‌گشت.
من گفتم هم الان است که عباس بر علی‌اکبر سجده کند. چه دنیایی بود میان این‌ها.
چه خوب شد که نبودی لیلا ! کدام جان می‌توانست در مقابل این مناسبات عاشقانه دوام بیاورد؟ بگذار از زینب چیزی نگویم. یاد او تمام رگ‌های مرا به آتش می‌کشد.
تو می‌خواستی کربلا باشی که چه کنی؟ که برای علی‌اکبر مادری کنی؟ که زبان بگیری؟ گریبان چاک دهی؟ که سینه بکوبی؟ که صورت بخراشی؟ که وقت رفتن از مهر مادری سرشارش کنی؟ که قدم‌هایش را به اشک چشم بشویی؟ ...
ببین لیلا ! تو می‌خواستی چه کنی که زینب برای این دسته گل نکرد؟ به اشک چشم تمامی مادران سوگند که تو هم اگر در کربلا بودی، باز همه می‌گفتند: مادر این جوان زینب است. اما بگویم؟ ... بگذار بگویم لیلا ! جانم فدای عظمت زینب. با گفتن این کلام اگر قرار است جانم آتش بگیرد، بگیرد.
در کربلا می‌گفتند که آیا این دو نوجوان، این عون و محمد، این خواهرزاده‌های حسین، مادر ندارند؟ چرا هیچ زنی مشایعتشان نمی‌کند؟ چرا هیچ مادری صورت نمی‌خراشد؟ چرا هیچ زنی زمین را با ناخن‌هایش نمی‌کند؟ چرا هیچ زنی شیون و هلهله نمی‌کند؟ خاک زمین را به آسمان نمی‌پاشد؟ چرا حسین تنها مشایعت‌کننده‌ی این دو نوجوان است ؟! فقط همین قدر بگویم که زینب با علی‌اکبر کاری کرد که حسین پا به میدان گذاشت و میان این دو آغوش مفارقت انداخت.
پیش از این هر گاه زنان و دختران خیام بی‌تابی می‌کردند، امام، علی‌اکبر را به تسلّی و آرامش می‌فرستاد؛ اما اکنون خودِ تسلّی و آرامش بود که از میان می‌رفت. اکنون که را به تسلّای که می‌فرستاد؟ با دست و دل مجروح، کدام مرهم بر زخم که می‌گذاشت؟
زینب و دیگر دختران و زنان حرم، مانع بودند برای به میدان رفتن علی. یکی کمربندش را گرفته بود، یکی به ردایش آویخته بود، یکی دست در گردنش انداخته بود، یکی پاهایش را در بغل گرفته بود و او با این همه بند عاطفه بر دست و پا و ردا و گردن و کمر و شانه و دل، چگونه می‌توانست راهی میدان شود؟!
این بود که حسین، کار را با یک کلام یکسره کرد و آب پاکی را بر دست‌های لرزان زینب و دیگران ریخت:
- رهایش کنید عزیزانم ! که او آمیخته به خدا شده است، به مقام فنا رسیده است و به امتزاج با پروردگار خویش درآمده است. از هم الان او را کشته عشق خدا ببینید. او را پرپر شده، به خون آغشته، زخم بر بدن نشسته و به معبود پیوسته بدانید. او این را گفت و دست‌های لرزان دختران و زنان فرو افتاد و صیهه زینب به آسمان رفت و دل‌ها شکسته شد و روی‌ها خراشیده شد و موی‌ها پریشان و چشم‌ها گریان و جان‌ها آشفته و نگاه‌ها حیران.
اما نمی‌دانم که وقتی او لباس رزم بر تن علی می‌کرد، هم توانسته بود دست دل از او بشوید و او را رفته و رها شده و به حق پیوسته ببیند؟ اگر چنین بود پس چرا وقتی او کمربند « ادیم » به یادگار مانده از پیامبر را بر کمر فرزند، محکم می‌کرد، به وضوح کمر خودش انحنا برمی‌داشت؟ اگر چنین بود پس چرا وقتی او مغز فولادی را بر سر او می‌نهاد و محاسن و گیسوان او را مرتب می‌کرد، محاسن و گیسوان خودش آشکارا به سپیدی می‌نشست؟ اگرچنین بود پس چرا وقتی او شمشیر مصری را به اندام استوار پسر حمایل می‌کرد، چهار ستون بدنش می‌لرزید؟ اگر چنین بود، پس چرا وقتی او رکاب گرفت برای پسر و پسر دست بر شانه‌ی او گذاشت برای سوار شدن بر من، چرا پاهای حسین تاب نیاورد؟ چرا زانوهایش خم شد و چرا از من کمک گرفت برای ایستادن؟
این چه رابطه‌ای بود میان این دو که به هم توان می‌بخشیدند و از هم توان می‌زدودند؟
این چه رابطه ای بود میان این دو که دل به هم می‌دادند و از هم دل می‌ربودند؟
این چه رابطه‌ای بود میان این دو که با نگاه، جان هم را به آتش می‌کشیدند و با نگاه بر جان هم مرهم می‌نهادند؟ نمی‌دانم ! شاید هم قصه همان بود که حسین گفته بود. شاید هم حسین به واقع دست از او شسته بود.
من آن‌جا ایستاده بودم. پدر به علی‌اکبر گفت: « پیش رویم، مقابل چشمانم راه برو ! » و او راه رفت. چه می‌گویم؟ راه نرفت. ماه را دیده‌ای که در آسمان چگونه راه می‌رود؟ چطور بگویم؟ طاووس خیلی کم دارد. اصلاً گمان کن که سرو، پای رفتن داشته باشد ! نه، پای راه رفتن نه، قصد خرامیدن داشته باشد ...
و حسین سر به آسمان بلند کرد و گفت: « شاهد باش خدای من ! جوانی را به میدان می‌فرستم که شبیه‌ترین خلق به پیامبر توست در صورت، در سیرت، در کردار، در گفتار و حتی در گام‌های رفتار.
تو شاهدی خدای من که هر بار برای پیامبر دلتنگ می‌شدیم، هر بار دلمان سرشار از مهر پیامبر می‌شد، هر بار جای خالی پیامبر جانمان را به لب می‌رساند، هر بار آتش عشق پیامبر، خرمن دلمان را به آتش می‌کشید، به او نگاه می‌کردیم. به این جوان که اکنون پیش روی تو راه می‌رود و در بستر نگاه تو راهی میدان می‌شود. »
اما نه، گمان نمی‌کنم که حسین توانسته بود دست دل از او بشوید. دلیل محکم دارم برای این تعلق مستحکم. اما ...
اما وقتی تو این‌طور بی‌تابی می‌کنی، من چگونه می‌توانم حرف بزنم؟ ببین لیلا ! اگر بی‌قراری کنی، اگر آرام نگیری، بقیه‌ی قصه را آن چنان از تو پنهان می‌کنم که حتی از چشم‌هایم هم کلامی نتوانی بخوانی. آرام باش لیلا ! من هنوز از رابطه‌ی میان این دو محبوب تو چیزی نگفته‌ام.
 

نویسنده:سیدمهدی شجاعی



*************************************************************************************

سیاره رنج

نپایید که اسبها همه در خون تپیدند و یلان، آنان که از تیر دشمن رهیده بودند، پیاده به لشکریان شیطان حمله بردند. از «ایوب بن مشرح» نقل کرده‌اند که همواره می‌گفت: اسب حر بن ریاحی را من کشتم، تیری به سوی مرکبش روانه کردم که در دل اسب نشست، اسب لرزشی به خود داد و شیهه‌ای کشید و به رو درافتاد، ولکن خود حر کنار جست و با شمشیر برهنه در کف حمله آورد ....
عمر سعد در این اندیشه ی حیله‌گرانه بود که اصحاب امام را در محاصره بگیرد،‌ اما خیمه‌ها مانع بود. فرمان داد که خیمه‌ها را آتش بزنند و اهل حرم آل الله همه در سراپرده ی امام حسین (ع) جمع بودند. خیمه‌ها آتش گرفت و شمر و همراهانش به سوی خیمه سرای امام حمله بردند. شهر نهیب زد که آتش بیاورید تا این خیمه را بر سر خیمه نشینانش بسوزانم. اهل حرم از نهیب شمر هراسان شدند و از خیمه بیرون ریختند. امام فریاد کشید :«ای شمر، این تویی که آتش می‌خواهی تا سراپرده‌ی مرا با خیمه‌ نشینانش بسوزانی؟ خدایت به آتش بسوزاند.» «حمید بن مسلم» می‌گوید:« من به شمر گفتم ‌: سبحان الله! آیا می‌خواهی خویشتن را به کارهایی واداری که جز تو کسی در جهان نکرده باشد؟ سوزاندن به آتشی که جز آفریدگار، کسی را حقی بر آن نیست و دیگر، کشتن بچه‌ها و زنان؟ والله در کشتن این مردان برای تو آن همه حسن خدمت هست که مایه خرسندی امیرت باشد». شمر پرسید :«تو کیستی؟» و من او را جواب نگفتم. در این اثناء شبث بن ربعی سر رسید و به شمر گفت:«من گفتاری بدتر از گفتار تو و عملی زشت‌تر از عمل ندیده‌ام. مگر تو زنی ترسو شده‌ای؟» زهیر بن قین با ده نفر از اصحاب خود رسیدند و به شمر و یارانش حمله آوردند و آنان را از اطراف خیمه‌ها پراکنده ساختند و :«ابوغره ضبابی» را کشتند.
با کشتن او یاوران شمر فزونی گرفتند و آخرالامر بجز زهیر همه ی آن ده تن به شهادت رسیده بودند.
امام نگاهی به ظاهر کرد و نظری در باطن و گفت:«غضب خداوند بر یهود آنگاه شدت گرفت که عزیر را فرزند خدا گرفتند و غضب خدا بر نصاری آنگاه، که او را یکی از ثلاثه انگاشتند و بر این قوم، اکنون که بر قتل فرزند رسول خود اتفاق کرده‌اند...» و همچنان که محاسن خویش را در دست داشت گفت :‌«والله آنان را در آنچه می‌خواهند اجابت نخواهم کرد تا خداوند را آن‌سان ملاقات کنم که با خون خضاب کرده باشم ...» و سپس با فریاد بلند فرمود:«آیا فریادرسی نیست که به فریاد ما برسد؟ آیا دیگر کسی نیست که ما را یاری کند؟ کجاست آنکه از حرم رسول خدا دفاع کند؟» ... و صدای گریه از خیمه سرای آل الله برخاست.
ابوثمامه صائدی وقت زوال رایادآوری کرد. امام در آسمان تأملی کرد و گفت:«ذکر نماز کردی، خداوند تو را از نمازگزاران و ذاکرین قرار دهد. آری، اول وقت نماز است. بخواهید از این قوم که دست از ما بدارند تا نماز بگذاریم.»
لشگر اعداء آن همه نزدیک آمده بودند که صدای آنان را می‌شنیدند. حصین بن تمیم عربده کشید:«این نماز مقبول درگاه خدا نیست.» و این گفته بر حبیب بن مظاهر بسیار گران نشست :« نماز از فرزند پیامبر قبول نباشد و از شما شرابخواران ابله قبول باشد؟» حصین بن تمیم به حبیب بن مظاهر حمله‌ور شد و آن صحابی کرامتمند پیر عشق نیز شیر شد و با شمشیر بر او تاخت و ضربه‌ای زد که بر صورت اسب او فرود آمد و حصین بن تمیم بر خاک افتاد و یارانش او را از آن میانه در ربودند
حبیب سخت می‌جنگید و آنان را به خاک و خون می‌افکند که دوره‌اش کردند و مردی از بنی تمیم ضربه‌ای با شمشیر بر سر او زد و دیگری نیزه‌ای که از کارش انداخت .«بدیل بن صریم» از مرکب فرود آمد و سرش ....  


راازبدن جداکرد.حصین بن تمیم اوراگفت:«من در قتل اوشریکم.سرش را بده تا بر گردن اسب خود بیاویزم و در میان لشکر جولان دهم، تا بدانند که من نیز در قتل او شرکت کرده‌ام. اما جایزه عبیدالله بن زیاد از آن تو باشد.» پس سر حبیب را گرفت و بر گردن اسب آویخت و در میان لشکر جولان داد و بازگشت و سر را به بدیل بن صریم رد کرد. حربن یزید ریاحی و زهیر بن قین با پشتیبانی یکدیگر به دریای لشگر عمر سعد زدند تا امام و باقیمانده ی اصحاب فرصت نماز خواندن بیابند، چون یکی در لجه ی حرب غوطه‌ور می‌شد دیگری می‌آمد و او را از گیر و دار خلاص می‌کرد. تا آنکه پیادگان دشمن اطراف او را گرفتند و «ایوب بن مشرح خیوانی» با مردی دیگر از سواران کوفی در قتل او با یکدیگر شریک شدند و یاران، پیکر نیمه‌جان او را به نزد امام آوردند. حر گفته بود که در آخر، کارم به پیاده شدن خواهد کشید. امام با دست خویش خاک از سر و روی او می‌زدود و می‌فرمود:« تو به راستی حری، همان سان که مادرت بر تو نام نهاد، به راستی حری، چه در دنیا و چه در آخرت».
حسین دیگر هیچ نداشت که فدا کند، جز جان که میان او و اداء امانت ازلی فاصله بود ... و اینجا سدره المنتهی است. نه ... که او سدره المنتهی را آنگاه پشت سر نهاده بود که از مکه پای در طریق کربلا نهاد .... و جبرئیل تنها تا سدره‌المنتهی همسفر معراج انسان است. او آنگاه که اراده کرد تا از مکه خارج شود گفته بود:«من کان فینا باذلاً مهجته و موطنا علی لقاء‌الله نفسه فلیر حل معنا، فانی راحل مصبحاً ان‌شاء‌الله تعالی.»
سدره المنتهی مرزدار قلمرو فرشتگان عقل است، عقل بی‌اختیار. اما قلمرو آل کساء، ساحت امانتداری و اختیار است و جبرائیل را آنجا بار نمی‌دهند که هیچ، بال می‌سوزانند، آنجا ساحت «انی اعلم ما لا تعلمون» است، آنجا ساحت علم لدنی است، رازداری خزائن غیب آسمانها و زمین،‌ آنجا سبحات فناء فی الله است و بقا بالله، و مرد این میدان کسی است که با اختیار از اختیار خویش درگذرد و طفل اراده‌اش را در آستان ارادت قربان کند .... و چون اینچنین کرد درمی‌یابد که غیر او را در عالم، اختیار و اراده‌ای نیست و هرچه هست اوست. اما چه دشوار می‌نماید، طی این عرصات! آنان که به مقصد رسیده‌اند می‌گویند میان ما و شما تنها همین «خون» فاصله است، تا سدره المنتهی را با پای عقل آمده‌ای اما از این پس جاذبه ی جنون تو را خواهد برد ...طی این مرحله دیگر با پای پیاده میسور نیست، بال می‌خواهد، و بال را به عباس می‌دهند که دستانش را در راه خدا قربان کرد. این حسین است که عرصات غایی خلافت تکوینی انسان را تا آنجا پیموده است که دیگر جز میان او مقصود فاصله نیست.
آنان که با چشم ظاهر می‌نگرند او را دیده‌اند که بر بالین علی‌اکبر «علی الدنیا بعدک العفا» گفته است و بر بالین قاسم «عزوالله علی عمک ان تدعوه فلا یجیبک او یجیبک ثم لا ینفعک.» و اکنون بر بالین ابوالفضل عباس می‌گوید:«الان قد انکسر ظهری و قلت حیلتی» ، اما حجابهای نور را که نمی‌بینند چه سان از هم دریده و رشته‌های پیوند روح را به ماسوی الله، چه سان از هم گسسته! نه ماسوی الله، که اینجا کلام نیز فرشته‌سان فرو می‌ماند.
مردانگی و وفای انسان نیز بتمامی ظهور یافت و آن قامت مردانه‌ ی عباس بن علی با دستان بریده بر شریعه فرات آیتی است که روح از این منزلگاه نیز گذشته است و عجیب آن است که آن باطن چگونه در این ظاهر جلوه می‌کند. بعدها ام‌البنین (س) در رثای عباس سرود :
یا من رأی العباس کر علی جماهیرالنقد
و وراه من ابناء حیدرکل لیث ذی لبد
انبئت ان ابنی اصیب برأسه مقطوع ید
ویلی علی شبلی امال برأسه ضرب العمد
لو کان سیفک فی یدیک لمادنی منه احد
دستان عباس بن علی قطع شده بود که آن ملعون توانست گرز بر سر او بکوبد، اما تا دستان ظاهر بریده نشود، بالهای بهشتی نخواهد رست. اگر آسمان دنیا بهشت است، آسمان بهشت کجاست که عباس بن علی (ع) پرنده آن آسمان باشد؟
فرشتگان عقل به تماشاگه‌ راز آمده‌اند و مبهوت از تجلیات علم لدنی انسان به سجده درافتاده‌اند تا آسمانها و زمین،‌ کران تا کران به تسخیر انسان کامل درآید و رشته ی اختیار دهر به او سپرده شود، اما انسان تا کامل نشود، درنخواهد یافت که دهر بر همین شیوه که می‌چرخد، احسن است. چشم عقل خطابین است که می‌پرسد : اتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء .... اما چشم دل خطاپوش است. نه آنکه خطائی باشد و او نبیند ... نه، می‌بیند که خطایی نیست و هرچه هست وجهی است که بی‌حجاب، حق را می‌نماید. هیچ پرسیده‌ای که عالم شهادت بر چه شهادت می‌دهد که نامی اینچنین بر او نهاده‌اند؟  

رو در رویی نخست تن به تن بود و اولین شهیدی که بر خاک افتاد مسلم بن عوسجه بود، صحابی پیر کوفی.
در زیارت الشهدای ناحیه ی مقدسه خطاب به او آمده است:«تو نخستین شهید از شهیدانی هستی که جانشان را بر سر اداء پیمان نهادند و به خدای کعبه قسم رستگار شدی. خداوند حق شکر بر استقامت و مساوات تو را در راه امامت،‌ ادا کند؛ او که بر بالین تو آمد آنگاه که به خاک افتاده بودی و گفت : «فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا» حبیب بن مظاهر که همراه امام بر بالین مسلم بود گفت:«چه دشوار است بر من به خاک افتادن تو، اگرچه بشارت بهشت آن را سهل می‌کند. اگر نمی‌دانستم که لختی دیگر به تو ملحق خواهم شد، دوست می‌داشتم که مرا وصی خود بگیری...» و مسلم جواب داد:«با این همه وصیتی دارم.» و با دو دست به حسین (ع) اشاره کرد و فرشتگان به صبر و وفای او سلام گفتند :«سلام علیکم بما صبرتم.»
دومین شهیدی که بر خاک افتاد، عبدالله بن عمیر کلبی بوده است، آن جوان بلند بالای گندم گون و فراخ سینه‌ای که همراه مادر و همسرش از بئرالجعد همدان خود را به کربلا رسانده بود ... همسر او نیز مرد میدان بود و تنها زنی است که در صحرای کربلا، به اصحاب عاشورایی امام عشق الحاق یافته است.
مزاحم بن حریث در آن بحبوحه با گستاخی سخنی گفت که نافع به او حمله آورد. مزاحم خواست بگریزد که نافع بن هلال رسید و او را به هلاکت رساند.
عمروبن حجاج که امیر لشکر راست بود عربده کشید:«ای ابلهان! آیا هنوز درنیافته‌اید که با چه کسانی در جنگ هستید؟ شما اکنون با یکه‌سواران دلاور کوفه و رودررویید، با شجاعانی که مرگ را به جان خریده‌اند و از هیچ چیز باک ندارند. مبادا احدی از شما به جنگ تن به تن با آنها بیرون روید. اما تعدادشان، آن همه قلیل است که اگر شما با هم شوید و آنان را تنها سنگباران کنید از بین خواهند رفت».
عمرسعد این اندیشه را پسندید و دیگر اجازه نداد که کسی به جنگ تن به تن اقدام کند. افراد تحت فرماندهی شمر بن ذی الجوشن، نافع بن هلال را محاصره کردند و بر سرش ریختند. با این همه نافع تا هنگامی که بازوانش نشکست از پای نیفتاد. آنگاه او را به اسارت گرفتند و نزد عمر سعد بردند. عمر سعد و اطرافیانش می‌انگاشتند که می‌توانند او را به ذلت بکشانند و سخنانی در ملامت او گفتند. نافع به هلال گفت:« والله من جهد خویش را به تمامی کرده‌ام، جز آنان که با شمشیر من جراحت برداشته‌اند دوازده تن از شما را کشته‌ام. من خودم را ملامت نمی‌کنم، که اگر هنوز دست و بازویی برایم نمانده بود نمی‌توانستید مرا به اسارت بگیرید...» و شمر بن ذی الجوشن او را به شهادت رساند. آنگاه فرمان حمله عمومی رسید و همه لشکریان عمر سعد با هم به سپاه عشق یورش بردند. شمر بن ذی الجوشن با لشکر چپ، عمرو بن حجاج با لشکر راست از جانب فرات و عزره بن قیس با سوارکاران ... و کار جنگ آن همه بالا گرفت که دیگر در چشم اهل حرم، جز گردبادی که به هوا برخاسته بود و در میانه‌اش جبنشی عظیم، چیزی به چشم نمی‌آمد. «عزره بن قیس» که دید سواران او از هر سوی که با اصحاب امام حسین روبرو می‌شوند، شکست می‌خوردند،‌ چاره‌ای ندید جز آنکه «عبدالرحمن بن حصین» را نزد عمر سعد روانه کند که:« مگر نمی‌بینی سواران من از آغاز روز،‌ چه می‌کشند از این عده ی اندک؟ ما را با فوج پیادگان کماندار و تیرانداز امداد کن.»... و اینگونه شد. عمر سعد «حصین بن تمیم» را با سوارکارانش و پانصد تیرانداز به یاری عزره بن قیس فرستاد و ناگاه باران تیر از هر سوی بر اصحاب امام عشق باریدن گرفت و آنان یکایک در خون خویش فرو غلتیدند. دیری ....  

نویسنده:سید مرتضی آوینی

*************************************************************************************

بوسه وداع

اما چه روبه‌رو شدنی ! پسری زخم خورده، مجروح، خون‌آلود و لب‌ها از تشنگی به سان کویر عطش دیده و چاک‌چاک؛ با پدری که انگار همه‌ی دنیاست و همین یک پسر.
سوار من، دلاور من، علی اکبر من، از من فرود آمد و بال بر زمین گسترد تا پاهای به پیشواز آمده‌ی پدر را ببوسد. امام نیز با همه‌ی عظمتش بر زمین نزول کرد. دو دست به زیر بغل‌های پسر بود و او را ایستاند و در آغوش گرفت. احساس کردم بهانه‌ای به دست آمده تا امام این دردانه‌ی خویش را گرم در آغوش بگیرد و عطشی را که از کودکی فرزند، تاکنون تاب آورده است، فرو بنشاند.
اما علی اکبر نیز کم از پدر نیازمند این آغوش نبود. تشنه‌ای بود که به چشمه‌سار رسیده بود ... و مگر دل می‌کند؟
ناگهان شنیدم که با پدر از تشنگی حرف می‌زند و ... آب
حیرت، سرتاپای وجودم را فرا گرفت. اصلاً قصدم این نیست که بگویم تشنگی نبود و یا علی اکبر تشنه نبود. تشنگی با تمام وسعتش حضور داشت و با تمام بی‌رحمی‌اش تا اعماق جگر نفوذ کرده بود.
حالا که گذشته است به تو می‌گویم لیلا که من خودم گُر گرفته بودم از شدت عطش. من که اسبم و بیابان‌ها قدر طاقتم را می‌دانند، کف کرده بودم از شدت تشنگی.
تشنگی گاهی تشنگی لب و دهان است که حتی به مضمضه آبی برطرف می‌شود.
تشنگی گاهی، تشنگی معده و روده است که به دو جرعه آب فرو می‌نشیند.
اما تشنگی گاهی به جگر چنگ می‌اندازد، قلب را کباب می‌کند و رگ و پی را می‌سوزاند.
در این تشنگی، فکر می‌کنی که تمام رودخانه‌های عالم هم سیرابت نمی‌کند. چه می‌گویم؟ در این عطشناکی اصلاً فکر نمی‌کنی، نمی‌توانی به هیچ چیز فکر کنی. در این حال، هر سرابی را، چشم، آب می‌بیند و هر کلامی را گوش، آب می‌شنود.
وقتی که در اوج قله‌ی عطش ایستاده باشی، همه چیز را در مقابل آب، پست و کوچک و بی‌مقدار می‌بینی. جان چه قابل دارد در مقابل آب؟ ایمان چه محلی .... اما نه، این همان چیزی است که ارزش کربلایی‌ها را هزار چندان می‌کند.
دشمن درست محاسبه کرده بود. در بیابان برهوت، در کویر لم‌یزرع که خورشید به خاک چسبیده است که از آسمان حرارت می‌بارد و از زمین آتش می‌جوشد، تشنگی آبدیده‌ترین فولادها را هم ذوب می‌کند. عطش، سخت‌ترین اراده‌ها را هم به سستی می‌کشد. نیاز، آهنین‌ترین ایمان‌ها را هم نرم می‌کند. اما یک چیز را فقط دشمن نفهمیده بود و آن این که جنس این ایمان‌ها، جنس این عزم‌ها و اراده‌ها با جنس همه‌ی ایمان‌ها و عزم‌ها و اراده‌ها متفاوت بود.
آن که امام بود و این که علی اکبر. دختر بچه‌ها را بگو. بر رطوبت جای مشک‌های روز قبل چنگ می‌زدند و سینه بر این خاک می‌خواباندند، اما سر فرود نمی‌آوردند؛ اما اظهار عجز نمی‌کردند؛ اما حرف از تسلیم نمی‌زدند.
و در این میانه، زینب، حکایتی دیگر بود. در آن بیابانی که قدم از قدم نمی‌شد برداشت، در آن کربلای آتشناک، زینب به اندازه‌ی تمام عمرش پیاده راه رفت و حرفی از عطش نزد؛ کلامی از تشنگی نگفت. غریب بود این زن ! اگر زنی می‌خواست با آن حجاب تمام و کمال که گرمای مضاعف را دامن می‌زد، در زیر آن آفتاب نیزه‌وار، دمی بنشیند، دوام نمی‌آورد. این زن چه‌قدر راه رفت، چه‌قدر دوید، چه‌قدر هروله کرد، چه قدر گریست، چه‌قدر فریاد زد، چه‌قدر جنازه بر دوش کشید، چه‌قدر بچه در آغوش گرفت، چه‌قدر زمین خورد، چه‌قدر فرا رفت و چه‌قدر فرود آمد ...
اما ... اما ... خم به ابرو نیاورد.
کجایی بود این زن؟ چه صولتی ! چه جبروتی ! چه فخری ! چه فخامتی !
چه شکوهی ! چه عظمتی !
بگذرم لیلا ! هر وقت به یاد این زن می‌افتم، با تمام وجود احساس کوچکی می‌کنم و به خودم می‌گویم خوشا به حال آن خاک که گام‌های این زن را بر دوش می‌کشد. خاکِ گام‌های او را به چشم باید کشید.
حرف، سر تشنگی بود که به این جا کشیده شدم. می‌خواستم بگویم که تشنگی به شدیدترین وجه خود وجود داشت، اما سوار من کسی نبود که پیش پدر از تشنگی ناله کند. گمان کردم شاید با اشاره به غیب، آب می‌طلبد. معجزه‌ای، کرامتی .... چرا که سابقه داشت.
یک بار در غیر فصل، او از پدر، انگور طلب کرد و پدر دست دراز کرد و از عالم غیب خوشه‌ای انگور چید و در مشت‌های ذوق زده‌ی پسر نهاد. من آن انگور را به چشم دیدم و هم از آن خوردم ... چه گفتن دارد. خودت مگر از آن انگور بی‌بهره ماندی ؟! انگار همان آن از درخت چیده شده بود.
رشحات شبنم‌وار آب بر روی دانه‌های آن تلألو داشت.
گمان کردم شاید علی اکبر با قربت و قدرتی که از پدر می‌داند و معجزه و کرامتی که از دست‌های او دیده است، توقّع کرده است که پدر دست به درون پرده غیب ببرد ... و اصلاً مگر نه کوثر، مُلک جاودانی پدر و مادر همین پدر است؛ شاید ...
اما به خودم نهیب زدم که محال است بیان چنین توقعی از زبان چنان زاده‌ی امامی. وقتی که پدر، خود در نهایت تشنگی است، وقتی که کودکان، دختران و زنان، با جگرهای تفته، مُهر سکوت بر لب زده‌اند، چگونه ممکن است او برای خودش آب طلب کند؟!
نزدیک‌تر رفتم. آن‌چنان که سرم و دوگوشم در میانه‌ی دو محبوب قرار گرفت. با خود گفتم اگر من این راز را بفهمم، کربلا را فهمیده‌ام و گرنه هیچ یک از اسب‌های دیگر، بیش ندارم و دیدم که دنیای دیگری است در میانه‌ی این دو محبوب. دنیایی که عقل آدم‌ها به آن قد نمی‌دهد چه رسد به اسب. دنیا که دنیای عقل نبود، عشق زلال و خالص بود. علی به امام گفت که : « پدرجان عطش دارد مرا می‌کشد. »
اما آن عطش کجا و تشنگی آب کجا ؟
ماجرا، ماجرای وصال و دیدار بود.
ماجرا، ماجرای این فاصله‌ی مقدر بود. ماجرای این زمان لَخت، این ساعات سنگین، این لحظه‌های کند.
روح او به خدا پیوند خورده بود، با خدا در هم آمیخته بود، در خدا ممزوج شده بود. روح او با خدا یکی شده بود و جسم این فاصله را برنمی‌تافت. جسم این کثرت را تاب نمی‌آورد. اما مشکل او این پیوند نبود. پیوند دیگری از این سمت بود. پیوندی که باز غیرخدایی نبود. عین خدایی بود، اما کار را برای کندن و رفتن، مشکل می‌کرد.
علی در میدان می‌جنگید، اما چشم به پدر داشت. با شمشیر نه، که با برق نگاه پدر بازی می‌کرد. اصلاً او زخم چه می‌فهمید، چیست. نیزه چه بود در مقابل آن مژگانی که فرا می‌رفت و فرود می‌آمد. میدان چه بود در مقابل آن مردمکی که با منظومه‌ی عرش حرکت می‌کرد.
از آن سو هم ماجرا چنین بود و این همان رابطه‌ای است که گفتم هیچ کس نمی‌تواند، بفهمد. یادت هست لیلا ! یکی از این شب‌ها را که گفتم: « به گمانم امام، دل از علی نکنده بود. »
به دیگران می‌گفت دل بکنید و رهایش کنید اما هنوز خودش دل نکنده بود ! اینجا، همان جا بود که گمان و حدس مرا تشدید کرد.
اگر علی این‌همه وقت، در میدان چرخید و جنگید و زخم خورد و نیفتاد، اگر علی این همه، وقت تا مرز شهادت رفت و بازگشت، اگر علی این همه، جان را را گرفت و جان نداد، اگر علی آن همه را کشت و و کشته نشد، اگر از علی به قاعده‌ی دو انسان خون رفت و همچنان ایستاده ماند، همه از سر همین پیوندی بود که هنوز از دو سمت نگسسته بود.
پدر نه، امام زمان دل به کسی بسته باشد و او بتواند از حیطه‌ی زمین بگریزد؟! قلب کسی در دست امام زمانش باشد و قابض ارواح بتواند جان او را بستاند؟ نمی‌شود و این بود که نمی‌شد. و ... حالا این دو می‌خواستند از هم دل بکنند.
امام برای التیام خاطر علی، جمله‌ای گفت. جمله‌ای که علی را به این دل کندن ترغیب کند یا لااقل به او در این دل کندن تحمل ببخشد:
« پسرم ! عزیزم! نور چشمم ! سرچشمه‌ی رسول الله در چند قدمی است. چشم بپوش از این چشمه ! »
این برای التیام علی بود. حسین را چه کسی باید التیام می‌داد؟ برای این دل کندن، به حسین چه کسی باید دل می‌داد؟ کدام کلام بود که بتواند حسین را به این دل کندن ترغیب کند؟ یا لااقل در این دل کندن تحمل ببخشد؟
باز هم خود او و باز هم کلام خود او:
« به زودی من نیز به شما می‌پیوندم. »
آبی بر آتش ! انگار هر دو قدری آرام گرفتند. اما یک چیز مانده بود که اگر محقق نمی‌شد، کار به انجام نمی‌رسید. شهادت سامان نمی‌گرفت و آن بوسه وداع بود. هر دو عطشناکِ این بوسه بودند و هیچ کدام از حیا پا پیش نمی‌نهادند.
نیاز و انتظار. انتظار و نیاز. لرزش لب‌ها و گونه‌ها. تلفیق نگاه‌ها و تار شدن چشم‌ها و ...
عاقبت پدر بود که دست گشود؛ صورت پیش آورد و لب‌های علی را در میان لب‌های خود گرفت.
زمان انگار ایستاده بود و بر زمین انگار آرامش و رخوت، سایه انداخته بود. هیچ صدایی نمی‌آمد و هیچ نسیمی نمی‌ورزید. انگار هیچ تحرکی در آفرینش صورت نمی‌گرفت.
من از هوش رفتم به خلسه‌ای که در عمرم نچشیده بودم و دیگر نفهمیدم چه شد.
 

نویسنده:سیدمهدی شجاعی


 


.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نویسندگان
نظر سنجی
نظر خود را در مورد وبلاگ بگویید







صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

كد نوحه

كد مداحی



برای نمایش تصاویر منتخب  كلیك كنید